تبليغاتX
باد هرجا بخواهد می وزد

                                          
بالاخره شوهرعمه زیر بار رفت و اجازه داد فقط در هنگام حضور مربی طرح کاد، دستم رو تا مچ توو خاک فرو کنم! 
لذا هروقت قامت مربی طرح کاد در حال پارک کردن موتور گازی اش توسط یکی از افراد داخل گلفروشی رویت میشد، بلافاصله با تلفن، زنگ، بی سیم و یا هروسیله دم دستی دیگه به من اطلاع داده و من هم هرجا و در هر حالتی که بودم (که اغلب یا دست به کمر در حال بازدید گلها و یا داخل خونه عمه در حال تناول میان وعده های خوشمزه تدارک دیده شده از سوی عمه) در کسری از لحظه می پریدم توو گلخونه و دستمو تا بازو می کردم توو خاک! حتا اگر در وضعیتی بودم که  امکان پریدنم به داخل گلخونه نبود، بلافاصله  از لای در، گلدون پر خاکی در اختیارم گذاشته می شد تا همونجا دستم رو تا جایی که مقدور هست (اغلب تا آرنج) در خاک فرو کنم. چندین بار به شوهرعمه خبر رسید که من دستمو از مچ فراتر بردم ولی هربار شوهرعمه خشم خودشو فرو می برد.
یکبار توو یکی از روزهای یخبندون زمستون، که همگی ما در فروشگاه حضور داشتیم و دور بخاری پدرمادردار اونجا (یا بقول امروزی ها: بخاری خانواده) خودمونو گرم می کردیم، وقتی مربی موتورشو پارک کرد و  داشت خوشحال و خندون از اونطرف کوچه می اومد به سمت ما، پاش روی یخها سر خورد و یک ملق جانانه زد ولی فورن خودشو به حالت عادی برگردوند و ادامه مسیر رو با انچنان اعتماد به نفسی طی کرد که ما به اون صحنه خنده داری که دیده بودیم شک کردیم و جملگی بر این باور شدیم که اتفاقی نیفتاده و خطای دید ما بوده.
از اونجا که این آقا پس از جمع و جور کردن خودش، تندتر از حد استاندارد قهرمانان دو و میدانی خودشو به فروشگاه رسوند و ما هیچ فرصتی برای خندیدن پیدا نکردیم، این خنده ها روی هم جمع شد و جمع شد و جمع شد تا اینکه به قهقهه ای عظیم مبدل گشت، قهقهه ای که خوراک ذهنی چندین هفته من و عمه جان را برای تخمه شکستن و نقل ماجرا و غش کردن از خنده فراهم آورد. 
روش عمه جان به این صورت بود که ابتدا یکبار داستان را به همان شیوه که نگارش شد از ابتدا تا انتها نقل کرده سپس یک ربع ساعت من و عمه جان در حالیکه دهانمان تا حد امکان باز بود و به دندانهای سفید و ردیف همدیگر خیره می شدیم انقدر با صدای بلند می خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری شود. سپس کمی تنقلات میل نموده پس از آن تا زمان آماده شدن ناهار و بازگشتن پسرعمه ها و دخترعمه از مدرسه، عمه جان با اشاره به بامزه ترین لحظات سرخوردن مربی، به نقل فرازهایی از ماجرا اکتفا می کرد. اینبار چون تمرکز برروی لحظات ناب ماجرا بود، خنده ها جاندارتر و هدفدارتر می نمود.  
...یک روز وقتی مربی طرح کاد به فروشگاه اومد، هیچکس توو گلفروشی نبود. هرکسی رفته بود سراغ یه کاری! از جمله من و عمه رفته بودیم داخل خونه به صرف میوه و شربت و شیرینی مشغول بودیم و ذکر ماجرای ملق زدن در جای مربی (و تشبیه جانانه او به قهرمانان ژیمناستیک توسط عمه جان).
...آقای مربی خودسرانه  وارد حیاط شد تا به سمت گلخونه بره که ناگهان منو با دهانی پر از انواع خوراکی ها دید که در نهایت خونسردی در حال بیرون آمدن از منزل، بر آستان در تراس ظاهر شده و به ادامه سخنان نغز عمه که در حال انجام آخرین توصیفات نحوه ملق زدن مربی بود، گوش فرا داده و کمال لذت رو می بردم. 
برای لحظاتی جو به گونه ای دهشتناک به سوی سنگینی و دردناکی میل نهاد تا حدی که خنده من و عمه جان تا حدود زیادی به زهرخند تبدیل شد.  هرآنچه در آن روز خورده بودیم و گفته بودیم و خندیده بودیم یکجا زهر مارمون شد. 
با آنکه عمه جان با تخصص عالی خود ماجرا را در نزد مربی ماستمالی نمود ولی دیگر آنروز برای من و عمه جان روز بدردبخوری نشد، یعنی دیگه اگر مارو قلقلک هم می دادند، خنده مون نمی گرفت.
این شد که عمه به فکر تغییر سیستم افتاد!  

از اون به بعد، هر هفته عمه تمامی  وسایل پذیرایی رو با تمهیداتی که براحتی قابل استتار باشه، به داخل گلفروشی منتقل می کرد و خودش هم تمام مدت می اومد همونجا پیشم می نشست.
من و عمه از صبح تا ظهر دور تا دور بخاری خانواده می خوردیم و می گفتیم و به هرآنچه تا آنزمان اتفاق افتاده بود، اعم از دهشتناک و غیردهشتناک بی مهابا  می خندیدیم. 
اوج ابتکار عمه جان، قراردادن گلدانی بزرگ پر از خاک در کنار من بود به نحوی که برای دست فرو بردن در آن حتی دیگر نیازی به جابجا شدنم هم نبود... 

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 12:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


                       Mother's Day Aunt Award
روزهای حضور من در نزد شوهرعمه مهربانم، از شادترین و بی دغدغه ترین روزهای اون دوره از زندگیم بحساب میومد. یک روز بی جبر! بی هندسه! بی مثلثات! بی زمین شناسی! ...یک روز بی همه چیز!  
روال کار به این شکل بود که صبح، پس از ورود به مجموعه فروشگاه، نمایشگاه و گلخونه که همگی در پیرامون منزل عمه جان نازنین قرار داشت، گشتی می زدم و از دم دست ترین آدمی  که اونجا می دیدم و می تونست کارگر ساده گلخونه و یا حتی شوهرعمه متخصصم باشه، چهار پنج تا سئوال لوکس می پرسیدم. نمی دونم  اشکال از جنس سئوالات من بود و یا اینکه قیافه ام هنگام سئوال، دلالت بر بی انگیزه بودنم می کرد و مثل تابلو نئون چشمک  میزد که برای کار، بردن بار و یادگیری چیزی اونجا نیومدم.
نمی دونم از زرنگی شوهرعمه بود و یا کسی بهش رسونده بود که اون مرد دوست داشتنی از همون ساعت دوم روز اول، قلق کار دستش اومد. او هیچ کاری به کار من نداشت و به جای هر کاری، منو به نوشیدن چای و شربت و خوردن میوه و آجیل در منزلشون دعوت می کرد. در همه این مدت، عمه جان هم بیکار نمی نشست و هرچند دقیقه یکبار بر آستان در تراس زیبا و مشرف به باغچه "در نهایت هنرمندی، گلکاری شده شون" ظاهر شده و تهدیداتی از این دست بر زبون جاری می کرد: چای ات سرد شد ـ شربتت گرم شد ـ میوه ات خشک شد و...
این رفتارهای بسیارزیبای عمه و شوهرعمه، محصول چند چیز بود:
۱-قلب مهربون اون دو نفر...
۲-علاقه مفرط اونها به من
۳-بی علاقگی من در عرصه کار و فعالیت 
۲-اتفاقاتی که چند روز پیشش در اینطرف و اونطرف خط تلفن خونه مون و خونه شون به وقوع پیوسته بود ولی من ازش خبر نداشتم (احتمالن بشرح زیر)

روز-داخلی-خونه ما (چند روز قبل از بازگشایی مدارس)
بلافاصله پس از اتخاذ  تصمیم  بزرگ خاندان هوشمند مبنی بر گسیل داشتن من به نزد شوهرعمه، زنگ خونه عمه جان به صدا دراومد!
اونطرف خط خونه عمه جان، مادرم بود که از این طرف خط، خبر خوش تصمیم بزرگ رو به عمه جان که در اونطرف خط خونه ما قرار داشت داد و اضافه کرد که بدش نمیاد حال و احوالی هم با شوهر عمه بکنه!
همینکه شوهر عمه مراتب خوشنودیشو از تصمیم اخیر خاندان هوشمند اعلام کرد، نگرانی به دل مادر افتاد و درخواست مکالمه مجدد با عمه رو  مطرح کرد... او به عمه یادآور شد که حمیدرضا قراره فقط به عنوان  فرمالیته به اونجا بیاد و  هیچ نیازی نیست که حمل فرغون محتوی کود حیوانی بعهده اش گذاشته بشه یا بخاطر خالی کردن کیسه های شن از وانت وقت بذاره!
او سپس به عمه جان خاطرنشون کرد که هرچه زودتر باید این مطلب رو ملکه ذهن شوهرش کنه!

گاهی دلم غش می کرد واسه لمس خاک گلدون، ولی شوهرعمه چند تا مامور بپای من گذاشته بود تا یه وقت دست به سیاه و سفید نزنم. 
در این بهشت برین، تنها چیزی که گاهی آرامش منو بهم میزد، حضور ناگهانی مربی طرح کاد در محل بود. او ممکن بود هر لحظه، ناگهان از کنار گوش و یا دماغ من سردربیاره...       (ادامه داره) 

+ نوشته شده در  سه شنبه 26 آبان1388ساعت 21:27  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
مادرم جمله ای معروف درمورد من داشت. او می گفت: این حمیدرضا هرچی می بینه، خوشش میاد!
هروقت می خواستیم  باهم بریم خرید لباس، قبلش بهم سفارش اکید می کرد و می گفت: نبینم تا فروشنده هر آشغالی رو تنت کرد بلافاصله بگی خیلی خوبه، همینو می خوام هاااا!  
به نظر من هیچ ایرادی نداشت که اولین لباس پرو شده، بهترین لباس باشه چون فروشنده ها همیشه سعی می کردند بهترین لباس رو  اول به ما معرفی کنند ولی  اون چیزی که کم کم مادرم رو به انتخابهای  اول من حساس کرد، این بود که با پوشیدن لباس  بعدی از اون هم خوشم می اومد، حتی خیلی بیشتر از لباس قبلی!      
البته این خصیصه مربوط به دوران کودکی من میشد و حالا به کلی از سرم افتاده، بخاطر همین دیگه مادرم این جمله رو درباره من بکار نمی بره!!!
این اخلاق من گرچه مادرم رو نگران میکرد  و او رو  وامی داشت تا بیش از پیش مراقب انتخابهای من باشه ولی  از طرفی این امید رو در دلش زنده نگه می داشت که من  در صورت داشتن حق انتخاب، خیلی زود قادر به تصحیح انتخابهای غلط خودم هستم.
اگر قرار بود این اخلاق به تمامی شئون زندگی من تسری پیدا کنه، وضع نابهنجاری پیش می اومد! 
برای جلوگیری از خطرات احتمالی، مادرم سعی می کرد مانع رو در رویی من با خیلی  چیزها و خیلی آدمها بشه! 
این اخلاق من  می تونست در انتخاب شغل آینده ام  هم  ایجاد خطر کنه!
چه بسا با دو بار دیدن رفتگر محل، پامو بکنم توو یک کفش که الا و بلا منم  میخوام وقتی بزرگ شدم سپور بشم  و یا از طرفی در اثر نشست و برخاست با وزیر و وکیل جماعت، به وزارت و وکالت علاقمند بشم... 
دقیقن با ورود ما (من و دیگر همکلاسیهایم) به اول دبیرستان، اختراع جدیدی شکل گرفت به نام طرح کاد! هدف از این اختراع عجیب و قریب، آشنایی دانش آموزان با یک حرفه و شغل در کنار تحصیل بود!
به موجب این طرح، همه دانش آموزان دبیرستانی در طول چهارسال موظف بودند  هفته ای یک روز را در حرفه ای به انتخاب خود به کسب مهارت  بپردازند...
خطر قریب الوقوع چنین طرحی از همان ابتدا برای مادرم و دیگر هوشمندها آشکار بود.
آنها یقین داشتند که اگر حمیدرضا وارد هر حرفه ای شود، دیگر محال است به جز شاگردی در همان رشته، انتظاری از او داشت!
موضوع انتخاب رشته طرح کاد من برای چند هفته ای شد بزرگترین معضل منزل ما و در راس همه مسایل هوشمندها قرار گرفت.
در اندک زمانی توسط دیگر هوشمندهای همیشه حاضر در صحنه، لیست بلندبالایی از حرف و صنوف مختلف به ترتیب صلاحیت آماده و صاحبان سالم و مورد اطمینان هریک امتیازبندی شدند. 
حرفه های مندرج در این لیست، بیش از آنکه صنعت بشمار آید و یا قابلیت کسب مهارت داشته باشد، مکانهایی امن و تحت نظر بود که می توانست سلامت ذهنی و ... بنده را در طول مدت کارآموزی تضمین کند! 
بیشترین امتیاز این لیست،  به شوهر عمه ام اختصاص یافته بود که به کار تولید و پرورش انواع گیاهان سبز، گلدار و درختچه های زینتی اشتغال داشت... (ادامه داره)
        

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                                                
مغازه بزرگ عطاری پدرم رو یک ویترین بزرگ و زیبا به دو نیم تقسیم می کرد. از این دو، نیمی متعلق به او و اجناس مغازه اش بود و نیم دیگر متعلق به خیل مشتری های دوستدار و مشتاقش.
آنچه که مشتری هایش می دیدند کاملن با آنچه او می دید متفاوت بود!
مشتری ها فقط پدرم رو می دیدند که در میان گیاهان دارویی خستگی ناپذیر می نمود و در تمامی حالات تنها به یک موضوع مهم فکر می کرد: به طبابت خودش!
من و دیگر هوشمندکوچولوها اجازه داشتیم در هر زمان از روز و به محض ورود به مغازه بریم  اونطرف ویترین  و از دید پدرم به مشتری ها نگاه کنیم! 
آنچه از سمت پدر دیده میشد، یک مشتری در حال شرح حال دادن و ویزیت شدن در مرکز دید، درست پشت بساط ترازو بود  و تعداد زیادی مشتری  متعجب در اطراف او  که حیرت زده و بدون پلک زدن، عملیات محیرالعقول پدر رو نظاره می کردند.
بسته به اینکه مشتری در حال ویزیت شدن زن بود یا مرد، وضعیت متفاوتی به فضا حاکم میشد...
مشتری های زن،  چادرشون  رو فقط به اندازه زاویه دید پدرم یعنی ۱۸۰درجه باز می کردند و بی اعتنا به من و دیگر هوشمندکوچولوها (که در کنار پدر  ایستاده و شبیه دانشجوی رزیدنت او به نظر می رسیدیم)، همه دردهای درمان پذیر و بی درمان خود رو به پدر می گفتند.
کار پدر خیلی سخت بود!  او همه مشتری های اونطرف رو می شناخت ولی با این حال  فقط بر روی مشتری اصلی تمرکز می کرد و به بقیه توجهی نداشت تا نوبت هرکدومشون برسه.
برای من و داداش احمدرضا، مدت زمان توقف در کنار پدر  نمی تونست بیشتر از چند دقیقه طول  بکشه! 
همیشه لحظاتی پس از ورود به مغازه، با چشمانی قرمز ناچار به ترک مغازه بودیم! به محض قرمز شدن چشمانمون، پدرم با صدای بلند اعلام می کرد که دیگه هیچ نیازی به دستیار نداره و محترمانه  از ما می خواست که هرچه سریعتر مغازه رو به مقصد خونه ترک کنیم. قیافه ما شبیه اونایی می شد که یک فصل کتک خورده و گریه کرده اند!
اوایل، پدرم فکر می کرد که ما تاب دیدن مریضهاشو نداریم و از دیدن رنج اونها گریه مون می گیره!
...ولی بعدتر به این نتیجه رسید که ما گریه رو به عنوان بهترین راه برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سخت دستیاری برگزیدیم.
    
پدرم هیچ نیازی به کمک ما نداشت، توقع کمک هم از ما نداشت. هیچوقت هم از ما برای رفتن به مغازه دعوت (کتبی یا شفاهی) به عمل نمی آورد. من و داداش احمدرضا کاملن داوطلبانه و در زمانهای بیکاری لابلای کارهای اصلیمون  تصمیم می گرفتیم به پدرم افتخار بدیم و بریم مغازه! به محض پیدا کردن حوصله و وقت بیکاری، بلافاصله در قالب یک تور تفریحی، سرمونو مینداختیم پایین و مستقیم می رفتیم مغازه. اونجا سه تا کار بیشتر نمیشد کرد:
۱-در میان مشتری ها بایستیم و به کارهای پدر خیره بشیم
در این حالت چون نمی تونستیم مثل دیگران باشیم  و نوعی بلاتکلیفی در نگاهمون موج میزد خیلی زود مورد سوءظن مشتری ها قرار گرفته و چه بسا به عنوان جیب بر تحویل شخص پدرم داده میشدیم. تا پدرم می خواست شهادت بده که ما خودی هستیم شاید کار از کار گذشته بود...  
۲-در منتهی الیه یک سمت ویترین بایستیم و چنین وانمود کنیم که وجودمون بسیار ضروریست!
اونجا بسیار مکان مناسبی بود برای مراقبت و نگهبانی از مجموعه تنقلاتی که در کیسه های جلوی دست مشتری ها قرار داشت. 
۳-بریم اونطرف ویترین،  در کنار پدر بایستیم و نقش دستیار او را بازی کنیم. ا
اونجا که می رفتیم کمی مغرور می شدیم و خودمونو می گرفتیم! 
در هر حال پس از چند دقیقه، هنوز از موقعیت سوق الجیشی خودمون لذت نبرده بودیم که چشامون قرمز میشد! 
با آشکارشدن اولین نشانه های سرخی چشم من و داداش احمدرضا، پدر دست بکار فراهم نمودن مقدمات اخراج ما از مغازه میشد. 
او بارها عاجزانه از ما خواسته بود که دیگه هیچوقت راه نیفتیم بریم مغازه!      
ولی حس تعهد و مسئولیتی که در بندبند وجود من و داداش احمدرضا موج میزد، باز دوباره ما رو می کشوند به اونجا!  احساس مسئولیتی که در همون دقایق نخست، با شکست مواجه  و باعث به هم ریختن اوضاع مغازه و به هم خوردن تمرکز پدرم میشد. 

ولی باز هم ما دست بردار نبودیم... یعنی بیدی نبودیم که به اون بادها بلرزیم!
ما اونجا رو دوست داشتیم و می خواستیم به هر ترتیبی که شده به پدرمون کمک کنیم.

سالها بعد، یکبار که به تجویز مادر و برای تقویت موهای سرم، تصمیم گرفتم تووی  حموم ملاتی از سدر درست کرده و به سر  خودم بمالم، به محض سدری شدن سر، هریک از چشمانم شد به اندازه یک توپ تنیس!
وقتی با انگشت،  چشمان ورقلمبیده م رو لمس کردم، فریادی کشیدم از ته دل!
در یک چشم برهم زدن، همه اهل منزل که از ترس در شرف قالب تهی کردن قرار گرفته بودند جلوی در حموم تجمع کردند. 
در اولین بررسی مادر مشخص شد که آنچه به سرم مالیدم حناست، نه سدر!
...و در بررسی های ثانویه، راز بیست ساله سرخی چشم من و داداش احمدرضا کشف شد.

همگی فلش بک زدیم به اون ایام. به روزهاییکه من و داداش احمدرضا، نرفته به مغازه پدر، با چشمانی متورم ناچار به ترک اونجا می شدیم!

آنچه در مغازه اتفاق می افتاد این بود که درست در لحظه ورود ما، یک مشتری از پدرم درخواست حنا می کرد و پدر، چوب بلندی رو که در سرش میخی قرار داشت، به گوشه ای از کیسه های کوچک حنا که در مرتفع ترین طبقات مغازه چیده شده بود گیر میداد و کیسه کوچک حنا ملق زنان از ارتفاع زیاد به پایین سقوط نموده و درست در لحظه ای که به حداکثر سرعت خود می رسید، به دستان منتظر پدرم اصابت کرده  و در حالیکه فضا رو از گرد نامرئی خودش پر می کرد،  تحویل مشتری داده میشد.  

این لحظه، برای من و داداش احمدرضا همون لحظه آغاز بود!
...آغاز متورم شدن چشمهامون!
...لحظه ای که می بایست مغازه رو ترک می کردیم بدون اینکه بدونیم گناهمون چیه!   
 
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:8  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
وقتی به دنیا اومدم، داداش محمدرضا تازه کارنامه پر از بیست کلاس اولشو از دبستان گرفته بود و داشت اولین سه ماه تعطیلی زندگیشو به طور جدی شروع می کرد...
من و مامان که کنار هم لم داده بودیم و تبادل شیر می کردیم (او شیر می داد، من شیر می خوردم)، اولین کسانی بودیم که کارنامه داداش محمدرضا رو رویت کردیم. البته من اونوقتا هنوز خیلی توو بند نمره و درس و این حرفا نبودم و بیشتر برام نفس قضیه مهم بود. همینکه داداش محمدرضا یه سال تموم بی وقفه زحمت کشیده و مشق "آب بابا نان داد" کرده بود، جای تشکر و قدردانی داشت...  از صورت خندانش فهمیدم که باید تووی کارنامه اش یه چیزی بدرخشه!
...با کمی دقت متوجه شدم که اون چیز درخشنده، نمره بیسته...
او هم ناگهان متوجه درخشش چیزی در من شد... اون چیزی که در من می درخشید، لبخندم بود که بی دریغ  نثار کارنامه سرتاسر بیستش کرده بودم
محض اطمینان، به آرومی و با شک و تردید دستشو به سمت سینه من آورد و یه جوری که مامان نفهمه، با دو انگشت اشاره و سبابه اش چند قدم  روی قلب من راه رفت. تاثیرش بلافاصله آشکار شد  و من با دو تا قهقهه بلند استارت مانند، بهانه رو برای همیشه به دستش دادم. سر شوخی همونجا باز شد و "قلقلک ـ قهقهه ـ غش" شد زبان محاوره بین من و داداش محمدرضا! 
 
هفت سال تفاوت سنی برای او کافی بود تا قدرت لازم برای بغل کردن، انداختن بر روی یک سطح نرم و قلقلک دادن بی رحمانه منو داشته باشه! 
من فکر می کردم که یه روزی بزرگ میشم و می تونم در برابر قلقلکهاش مقاومت کنم ولی هرچه من بزرگتر می شدم، او هم بزرگتر می شد! اختلاف سنی ما دوتا هیچوقت کمتر از هفت سال نشد.
تا وقتی که یادم میاد، او همچنان توانایی قلقلک دادن منو داشت!
یکی از روزها که از خنده غش کرده بودم، به این نتیجه رسیدم  هفت سال، بهترین میزان برای بزرگتر بودنه...
داداش محمدرضا به پاس ری ـ اکشنهای سریع من، اسم خودشو گذاشته بود  "قلقلکچی"!
داداش محمدرضا همون اندازه که موقع قلقلک دادن جدی بود، در بقیه کارها هم جدیت لازم رو داشت.
او از یک سنی به بعد، مظلومیت رو ترک کرد و دیگه در امر غذا خوردن از آداب و رسوم بقیه خانواده پیروی نمی کرد. ا
او فقط غذای اصلی سفره رو قبول داشت و نسبت به تکمیل مابقی اون، رأسن اقدام می کرد.
برای زیباتر کردن سفره ناهار خودش چیزایی می خرید که من و داداش احمدرضا چاره ای نداشتیم جز اینکه در اوج معصومیت  و مظلومیت تداوم یافته از سالهای قبل، و در اوج حقارت تماشاش کنیم.
نوشابه، یکی از اون چیزها بود...
من و داداش احمدرضا اصلن نمیتونستیم حتا تصور کنیم که به جز بیرون از خونه و مهمونی میشه دست به شیشه نوشابه برد، بنابراین در حالتی نیمه سکته کرده، شاهد حرکات محیرالعقول داداش محمدرضا بودیم که چگونه هنرمندانه دست به شیشه نوشابه می بره و در فضایی غیر رقابتی و نابرابر غذاشو تناول می کنه...
در اون لحظات بحرانی، من و داداش احمدرضا اصلن هوس خوردن نوشابه نمی کردیم، یعنی فکرشو نمی کردیم که میشه هوسشو کرد، و در واقع عادت کرده بودیم به اینکه این کار خطیر نوشابه خوردن رو فقط و فقط در مکانها و زمانهای خاصی به فعلیت برسونیم... 
برای ما دوتا، این حرکت داداش محمدرضا  خیلی عجیب و متهورانه بود
داداش محمدرضا که حوصله و طاقت نگاههای معصومانه ما دو تا رو نداشت و هیچ راه حلی هم به نظرش نمی رسید و از طرفی به عنوان برادر بزرگتر در قبال ما احساس تعهد، وظیفه، مسئولیت و ... می کرد، خیلی زود نسبت به تغییر محل غذا خوردنش اقدام کرد. او با یک سینی میرفت اونطرفتر و دور از ما غذاشو می خورد... ولی باز هم از نگاههای معصومانه من و داداش احمدرضا در امان نبود...
بعدترها که او آشپزی یادگرفت و نحوه کباب کردن انواع جوجه، شیشلیک، چنجه و ...رو آموخت، کار ما سخت تر شد!!!
داداش محمدرضا کم کم در کنار امپراطوری آشپزی مادرم، یک امپراطوری دیگر تاسیس کرد. او با تاسیس این امپراطوری، نیازی به تسلیم در برابر برنامه غذایی مادر احساس نمی کرد و براحتی می تونست  وعده های غذایی مادر رو به میل خودش تعدیل کنه! او دیگه از شنیدن جمله ترسناک "امروز ناهار آبگوشت داریم"  به خودش نمی لرزید بلکه  بلافاصله  برای تهیه یک غذای ایده آل دست بکار میشد.
هرچه او در زمینه آشپزی قدرتمندتر میشد، من بیشتر احساس می کردم هفت سال ازش کوچکترم.
سالها بعد که او بزرگ و بزرگتر شد (ولی همچنان فقط هفت سال از من بزرگتر بود)، ماه رمضونها روزه می گرفت و من هنوز برای روزه گرفتن خیلی کوچولو بودم و همچنان محتاج افتخار پدر! او وقتی روزه می گرفت، بیش از پیش به سفره افطاری خودش اهمیت می داد... هرروز در کنار افطاری معمول، یک نوع کباب هم برای خودش سرو می کرد...
من و داداش محمدرضا با هم بر سر قد و هیکل رقابت نداشتیم! بخاطر همین او هوای منو داشت و معمولن از هر سیخ، یه تکه کباب بهم می داد.
یه روزایی که برای افطار مهمون سرزده داشتیم، او به همه یادآوری میکرد که سرسفره، کباب تعارف می کنه ولی کسی حق  نداره بهش دست بزنه وگرنه...  

چندسال قبل که پس ازقریب به بیست و اندی سال دوری دوباره به هم رسیدیم، او با پونزده، شونزده سالگیش خیلی فرق کرده بود! دیگه یه نوجوون شیطون نبود و برای خودش یه مرد شده بود! مردی که تا همه رو دعوت نمیکرد و به همه غذا نمی داد، خودش شروع به غذا خوردن نمی کرد...   

با این وجود بعد از گذشت این همه سال، او هنوز فقط هفت سال از من بزرگتره...
 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 14:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                 
خاطرات ماه رمضون، گل سرسبد همه خاطرات زیبای کودکی من به حساب میاد... 
با اینکه براساس محاسبات من، تقریبن هر ۲۵ سال یکبار ماه رمضون می چرخه ولی فقط روزهای گرم تابستون و اواخر بهار رو به یاد میارم... چه تلخ، چه شیرین!     

سحرها که پدرم برای خوردن سحری بیدار میشد، در کمال ناباوری می دید که چندین هوشمند قدونیم قد معصوم و بی گناه، زودتر از او بیدار شده و مودب سر سفره نشسته اند و ملتمسانه به او نگاه می کنند و بی صبرانه منتظر خوردن سحری هستند...

پدر صبح زود برای خرید میوه و دیگر مایحتاج، از منزل خارج می شد و زمانی که برای تحویل خریدها برمی گشت، متوجه شور و نشاط هوشمندکوچولوهای معصوم می شد که سر میز صبحانه نشسته اند و علی رغم زمان اندکی که از مراسم شکوهمند سحر گذشته، با میل و رغبت مثال زدنی مشغول تناول صبحانه هستند...

پدر که پس از چهارپنج ساعت، ظهرهنگام برای استراحتی کوتاه به خونه می اومد از دیدن هوشمندکوچولوها بر سر میز ناهار دچار نوعی لذت وافر می شد و از اینکه فرزندان دلبندش "بخور" هستند، ذوق می کرد...

پدرم خواب بعدازظهری ۲ساعته رو به انجام رسونده و حدود ساعت ۵/۴ که می خواست دوباره منزل رو به مقصد محل کارش ترک کنه، چهره معصوم ما هوشمندکوچولوها رو می دید که با ولع خاصی در حال بلعیدن انواع میوه های تابستونی اعم از هسته دار، بی هسته، خشبی، نرم و صیفی جات هستیم...   

او  که پس از چندساعت کار با دهان روزه بالاخره خسته، تشنه، گرسنه و کوفته به خونه برمی گشت و سر سفره افطار می نشست، دوباره همون هوشمندکوچولوهای  معروف رو می دید که با عزمی راسخ و دهانهایی نیمه باز، منتظر افطاری و شام هستند... 

بعد از شام، با اینکه در ما میلی به میوه وجود نداشت ولی باز چشمان منتظر و کنجکاومون، ملتمسانه و  معصومانه، میوه رو از پیشدستی تا دهان پدر رصد می نمود...
 

تصور ذهنی من از تصور ذهنی پدرم این بود که او در ایام ماه رمضون، بیشتر از بقیه ایام سال به وجود ما افتخار می کرد! من این موضوع رو هربار که از کنار سفره مون رد میشد، و هربار که باهم سر سفره می نشستیم، تووی چشماش می خوندم 
او حق داشت که به ما افتخار کنه!
...چون ما در اوج معصومیت، هیچوقت او رو حتی در سخت ترین شرایط تنها نمی ذاشتیم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:33  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                         
اون زمونا حموم مقوله جدی ای به حساب می اومد و بعد از تخم مرغ صبحانه و خواب بعداز ناهار، مهمترین چیزی بود که شوخی برنمی داشت... 
وقتی مادرم من،داداش احمدرضا و داداش محمدرضا رو دسته جمعی به حموم می برد، برنامه ای دقیق و از پیش تعیین شده موجود بود که تکلیف همه رو از قبل مشخص کرده بود.
یک تشت فلزی گرد و خیلی بزرگ داشتیم که پر آب گرم بود و همواره توسط شیر حموم،از ارتفاع یک متری شارژ میشد، درست مثل آبشار!  یک لگنچه پلاستیکی آبی رنگ روی آب شناور بود، که هر چند لحظه یک بار پر و روی ما خالی میشد... آب داغ اون لگنچه که از فرق سر تا نوک پامونو پوشش می داد، دلچسب ترین قسمت برنامه استحمام بود... همیشه سخت ترین قسمت کار، اول انجام میشد! درست مثل قورباغه ای که باید اول صبح قورت داده بشه... هرچه به پایان حمام نزدیکتر میشدیم اعمال، سبکتر و ابزار کار لطیف تر میشد. ما سه نفری مجموعن شش لنگ پا داشتیم که باید توسط شخص مادرم سنگ پا کشیده میشد... او در امور پنجگانه حمام شامل سنگ پا، صابون سر، کیسه، لیف و شامپو هیچکس رو به جز خودش به رسمیت نمی شناخت. شوخی هم نداشت. مادرم توی حموم، خیلی ما رو به عنوان یک انسان قبول نداشت،  از نظر او ما فقط تعدادی چیزهای قابل شستشو بودیم. بخاری که تموم حموم رو فرا می گرفت باعث میشد که ما بطور کامل و مشخص به چشم نیایم  و بیشتر به شکل مجموعه ای از مو، کله، بدن و کف پا دیده شیم که می بایست عمل مهم و حیاتی نظافت  رووش به انجام برسه!   
علاوه بر شش جفت پا، سه لنگه کله که باید ابتدا با صابون سفید حمام (صابون مراغه)  و در پایان با شامپو تخم مرغی خمره ای شسته میشد، سه صورت و سه تن و بدن که هریک از سه قسمت پشت، جلو و پا تشکیل یافته و با هرکدوم باید متناسب با ضخامت پوست همون منطقه برخورد می شد، مجموعه ای بود از آنچه مادرم باهاش طرف بود!   کیسه از ارکان حمام بود و هیچ راهی برای فرار از زیر اون متصور نبود...   پس از آن سه دست لیف (نه یک دست بیشتر و نه یک دست کمتر) و در نهایت شامپو بود که ما رو به خوان آخر یعنی رختکن می رسوند. 
مادرم از کم طاقت ترین مون شروع می کرد و به ترتیب ما رو می برد رختکن (سر حموم).
تا ما رو میذاشت روی تخت رختکن و فیس توو فیس می شدیم، تازه متوجه میشد که در این دقایق از دست رفته، با عجب لعبتکانی سر و کار داشته! 
او با سرعتی حیرت انگیز یکی یکی خشکمون کرده، لباسها رو بر تن و دست آخر، یک روسری سفید  سرمون می کرد.  این روسری که مانع از سرماخوردگی میشد، دو سر داشت که پس از گذشتن از پایین چونه و دور گردنمون، پشت سر به هم گره می خورد.
بیرون حموم، آبجی ها منتظر و چشم براه بودند تا این لعبتکان روسری سفید به سر و لپ گل انداخته رو تحویل بگیرند.  
به فاصله کمتر از چند دقیقه، سه بار در حموم باز میشد و هربار یکی از این موجودات تمیز، لپ سرخ و روسری بسر به همراه کمی بخار از حموم خارج و تحویل آغوش گرم آبجی ها داده می شدند.  
+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 23:32  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
بعد از ظهرهای تابستون، تو خونه ما خواب برای من اجباری بود و برای دیگران حیاتی...
چون هنوز دستگاهی اختراع نشده بود که واقعی بودن خواب رو نشون بده، مادرم از روی تمرکز برروی حرکات من تشخیص می داد که خوابم واقعیه یا ساختگی...
مجموعه حرکاتی که می تونست یک خواب واقعی رو برای مادرم تداعی کنه، از دو یا سه حرکت عمده تجاوز نمی کرد که می بایست با مهارت انجام می شد: بی حرکت ماندن به مدت چند دقیقه همراه با یک جابجایی ناگهانی که با خرناسی کوچولو همراه می شد می تونست بهترین شکل یک خواب واقعی بازسازی شده بعدازظهر تابستون باشه، در تمام مدت نباید پلک ها تکون می خورد.
معمولن خواب بعد از ناهار در برابر باد خنک کولر، بر روی زمین و به همراهی یک بالش و ملافه سفید انجام می شد.
اگه بعد ناهار کسی وارد خونه ما میشد، با دیدن این صحنه درجا سکته می کرد و  از هوش میرفت:
۸تا جسد کفن پوشیده که در اقصی نقاط خونه روی زمین افتاده و تکون نمی خوره... از این ۸جسد، دوتاش که مربوط به من و مادرم بود به همدیگه نزدیکتر  و بیشتر از بقیه دل هر بیننده ای رو جریحه دار می کرد...! 
هرکدوممون یه ملافه می کشیدیم رومون، سپس از پایین با پا محکمش می کردیم و از بالا با سر.
زیر ملافه میشد مثل یه خونه که هیچکس نه می فهمید اون زیر چه خبره و نه می فهمید آدم توی اون خونه خوابه یا بیدار...
آزادی عمل در زیر ملافه تا حدی بود که کسی حق نداشت بیشتر از چند دقیقه در این حال بمونه و بعد از مدتی کوتاه می بایست حتمن وارد مرحله بعدی یعنی خواب میشد.
تا وقتی اون زیر شبیه خونه بود، معنیش این بود که آدم اون زیر بیداره و داره آخرین نفسهای بیداری رو میکشه!
ولی کسی حق نداشت وقت بکشه و همه باید هرچه زودتر می خوابیدیم!  
با بروز اولین آثار خواب، ناخودآگاه ماهیچه های سر و پا شل میشد و ملافه از اون حالت درمی اومد.
تا قبل از شل شدن ماهیچه ها خیلی به آدم خوش می گذشت!
همیشه اون زیر، چشمهام باز بود و غرق در نور سفید، بدون تلاش بیهوده به هر چیزی فکر می کردم.  با پایان مهلت قانونی اول، باید کم کم ماهیچه ها رو شل می کردم تا ملافه از حالت خونه ای شکل خارج شه. از اون لحظه به بعد من یک موجود خواب بودم و بنابراین نباید هیچ حرکتی مبنی بر بیدار بودن از خودم بروز می دادم...
هر لحظه امکان داشت که دستان مادرم لبه ملافه رو کنار بزنه و حرکت پلکهامو چک کنه!
بنابراین برای جلوگیری از غافلگیر شدن نباید چشمم باز می موند. به مدت ۲ساعت چشمهام کاملن بسته بود و حواسم جمع که مبادا یهو ملافه بره کنار و بیدار بودنم لو بره! کنار رفتن ملافه باعث جابجایی هوا میشد و این مهمترین نشانه ای بود که من باید بهش توجه می کردم. از لحظه احساس جابجا شدن هوا و خوردن باد به صورتم تا احساس مجدد جابجایی نباید پلکهام تکون میخورد... اگر این مرحله رو با موفقیت پشت سر می ذاشتم، همه چیز تموم بود و دیگه تا پایان مهلت قانونی دوم یعنی ساعت ۴ کسی باهام کار نداشت...     
همه این عملیات سخت، برای من بمراتب آسونتر از خوابیدن بود.
برای مادرم هم اینطور بود! برای او هم چک کردن من آسونتر از خوابیدن بود.  

اونموقع روز، تنها ننه ها بودند که ممکن بود یهو بی خوابی بزنه به سرشون و بی خبر بالای سر ما ظاهر بشوند! البته ننه ها می دونستند که ما جنازه نیستیم!
تنها مشکل ننه ها این بود که حافظه خوبی نداشتند و از روی نشونه هایی از قبیل ابعاد شخص داخل ملافه قادر به تشخیص مادرم نبوده و گاهی برای پیدا کردن او مجبور بودند از دم در،  همه ۸تا ملافه رو کنار زده و پس از شناسایی هویت تک تک چهره ها، او را شناسایی کنند که دست آخر فقط ازش بپرسند چند دقیقه دیگه بیدار میشه... 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                     
اتاق اونسر حیاطمون که در هر برشی از زمان کودکی، محل زندگی یکی از ننه ها بود، پنجره پر راز و رمزی داشت رو به باصفاترین قطعه باغچه و چراغی داشت کم سو که همه شبهای سال از لابلای شاخ و برگ درختهای حیاط قابل تشخیص بود، تابستونها سخت تر و زمستونها راحت تر!  این چراغ نور کمی داشت ولی یک دنیا امید از خودش ساطع می کرد. شبها وقتی از لبه پره کج شده پرده کرکره پنجره اتاقمون به ته حیاط خیره می شدم  و با حرکت سر به چهار جهت از لابلای شاخ و برگ پر از میوه درختهای سیب و گلابی و آلبالو، از لابلای برگهای زرد و نارنجی پاییز، از لابلای شاخه های پربرف زمستون و  از لابلای شاخه های پرشکوفه بهار، نقطه ای رو می یافتم که نور چراغ اتاق ننه ازش قابل دیدن بود، برام یه عالمه معانی زیبا تداعی میشد! مطمئن می شدم که ننه هست، یعنی ننه توو اتاقشه، یعنی ننه بیداره، یعنی ننه زنده ست، یعنی هنوز زندگی جریان داره...
وقتی اون نور زرد ضعیف و خاک گرفته از لابلای انبوه وهم آلود درختان باغچه سوسو می زد، همه چی پرامیدتر به نظر می رسید.
در اون لحظه بهترین دستور مادرم این می تونست باشه:
حمیدرضا!  ننه خسته ست. تو سینی غذاشو ببر!
با همه مهربانی و اشتیاق به هم صحبتی و همنشینی که در وجود ننه ها موج میزد، هیچوقت  روم نمیشد باز کردن در اتاق، بردن سینی به داخل  و برگشتنم رو بیش از زمان واقعی کش بدم. همه رفت و برگشت من بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید  ولی همون زمان کوتاه برای من کافی بود تا در زندگی متفاوت ننه ها غرق بشم، همه احساسم رو جا بذارم و دست خالی برگردم.
اونجا مثل قطعه ای از بهشت بود. مثل یه خونه قدیمی زیبا وسط یه روستای دور!
هریک از ننه ها با سلیقه خودشون اتاق رو درست می کردند. زمستونا معمولن بساط کرسیشون برقرار بود و بوی لطیف و خاطره انگیز چراغ علاءالدین (آلادین) فضای اتاقشونو پر می کرد.  وقتی سینی غذا رو می دادم ظاهرم شبیه اونایی بود که میخوان زود از اونجا فرار کنن ولی واقعیت این بود که دلم می نمی خواست به اون زودی ها از اونجا دربیام، دلم می خواست همونجا بمونم، یه گوشه بشینم،  همه جا رو بو کنم و یا راه بیفتم و به همه چی سرک بکشم. دلم می خواست اونجا  زندگی کنم... 
خدا خدا می کردم  دلیلی جور میشد تا می تونستم شب رو همونجا صبح کنم.
همیشه یه قابلمه کوچک روی چراغ نفتی در حال قل زدن بود که به نظر غذای مکمل ننه رو تشکیل می داد با بویی که اصلن برام آشنا نبود ولی خوشایند بود و مشام هرزه و کنجکاو منو تحریک می کرد.
انگار روح من پیش از این در کالبدی دیگر اون زندگی رو تجربه کرده بود که حالا اینطور هوسناک همه چیزو بو می کشید.
آخر هفته ها که ننه برای دیدن اقوامش میرفت، انتظار برگشتنش بیداد می کرد.
تابستونا صبح شنبه برمی گشت و زمستونا عصرجمعه! عصرای جمعه زمستون گاهی انتظار اومدن ننه با انتظار اومدن برف در هم می آمیخت، به خاطر همین از چراغ برق توی کوچه غافل میشدم و با روشن شدن چراغ اتاق اونسر، تازه متوجه سایه اولین دونه های برف میشدم.
توی یک چشم برهم زدن، یهو دو تا آرزوی بزرگ با هم برآورده میشد...
تا وقتی چراغ اتاق ننه سوسو میزد، دیگه ته حیاط بزرگ خونه مون ترسناک نبود و سیاهی انبوه درختهای توی باغچه توهم آفرین نمی نمود.
شبهایی که اون چراغ زودتر خاموش میشد، معنیش این بود که ننه زود خوابیده، یعنی ننه کسالت داره، یعنی ننه خسته ست...
اون شبها من هم نگران می شدم، من هم کسل می شدم، من هم خسته تر بودم. 
...من هم زودتر می خوابیدم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 22:53  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                              
فرآیند پیدا کردن این ننه ها رازی بود بین مادرم و اونها که هیچکدوم از هوشمندها هیچوقت بهش پی نبردند. 
مادرم بیشتر اوقات به دور و بری هاش می سپرد که هروقت به یک زن به قول خودش یک سر،یک تنه سالم و قبراق برخورد کردند، اونو در جریان بذارن در عین حال که  خودش هم یک لحظه بیکار نمی نشست!
مادرم وقتی از خونه می رفت بیرون هر لحظه امکان داشت که دست در دست یک ننه وارد خونه بشه! وقتی هم که تووی خونه بود، هر لحظه امکان داشت که یه ننه در خونه مونو بزنه و بیاد تو.
ما نمی دونیم  ننه ها در کوچه و خیابون، چه می کردن که دل مادرمونو  می بردن و اصولن در کوچه و خیابون، بین مادرم و ننه ها چه می گذشت که اونها رو اینچنین فریفته هم می کرد. بین مادرم و ننه ها از همون دقایق اول آشنایی عشقی جانسوز شعله ور می شد. اینو براحتی می شد از نوع کلماتی که بین اونها ردو بدل می شد فهمید.
اونا سه بار در روز سینی به دست، برای دریافت سهمیه صبحانه، ناهار و شامشون مسافت بین اتاق اونسر تا آشپزخونه رو می پیمودند و در بین روز هم چند بار با صدای مادرم به کمک او می شتافتند. در بدو هر آشنایی اصلن مهم نبود که ننه جدید تا چه اندازه تربیت شده و مورد تایید مادرم باشه، از همه مهمتر درصد تربیت پذیری ننه ها بود. هربار بعد از ورود مادر و ننه به خونه، یک مصاحبه کوچولو تکلیف همه چیزو روشن می کرد! ننه هایی در مصاحبه قبول بودند که از دید مادرم دارای سلامت نفس تشخیص داده می شدند. کاری بودن اونها زیاد مهم نبود چون مادرم خیلی زود با کم و زیاد قضیه خودشو وفق می داد. او با یک نگاه انتخاب می کرد و با نگاه دوم به انتخابش قطعیت می بخشید. از نظر خودش اشتباه هم توو کارش نبود. درمیون ننه هایی که تووی خونه ما زندگی کرده بودند، همه جورش یافت میشد: تنبل، زرنگ، چاق، لاغر، زودرنج، پررو، پر فک و فامیل، بی کس و غریب ولی هرچی بودند، دو چیز نبودند: ۱-دزد ۲-سیگاری. اگر هم یه وقت چیزی تووی خونه مون گم میشد که به نظر می رسید کار یکی از ننه ها بوده، نه پایان کار بلکه شروعی بود برای سلسله کلاسهای تربیتی مادرم. او با رفتارش به ننه ها می فهموند که هرگز انتظار چنین چیزی رو در قبال محبتهای خودش نداشته. بعد از روشن شدن قضیه نوبت می رسید به دل دادن و قلوه گرفتن!
در نهایت اینجور اتفاقات باعث میشد که اگر هم یه  انحراف کوچولو در ذات ننه ها وجود داشت، برای همیشه از وجودشون رخت برمی بست.       
اولین سفارش اکید مادرم به ننه ها، حفظ و رعایت قوانین بهداشتی و در راس اونها شستن دستهاشون با آب داغ و صابون بود. این برای زندگی در خونه ما کافی بود. دیگه مادرم انتظار خاص دیگه ای ازشون نداشت.  
هیجان انگیزترین موضوع برای مادرم این بود که از این ننه ها موجوداتی بسازه که عین خودش به بعضی چیزها حساسیت بیشتری داشته باشن! اگر ننه ای در بدو ورود به خونه ما همه مسائل مهم رو رعایت می کرد، نمی تونست خیلی توو دل مادرم خودشو جا کنه. مادرم دوست داشت که با دستای خودش اون ننه رو تربیت کنه. مادرم عاشق  ننه هایی بود که آماده فراگیری بودند ولی از ننه های تیزهوش هم خیلی خوشش نمی اومد. هوش سرشار به همراه یه ذره خنگ بازی متناوب و پایدار در تمامی حالات، ایده آل ترین حالتی بود که می تونست مادرم رو فریفته کنه.  
گاهی پیش می اومد که توی حیاط خلوت و اتاق اونسر همزمان بیش از یک ننه زندگی می کرد. اون ایام روزهای جشن مادرم بود. او عاشق ننه هاش بود. انگار که ننه ها عروسک های اسباب بازیش بودن.
بعضی وقتا به نظر می رسید که مادرم به عشق ننه ها زنده ست. ننه های خونه ما از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودن تا خود ما. اونها چشم و چراغ مادرم به حساب می اومدن و مادرم اونها رو مایه برکت خونه می دونست.   اونها بعد از مدتی با تصمیم خودشون و یا بنا به دلایلی شخصی از پیش ما می رفتند. ننه ها پس از عزیمت به جاهای دیگه باز همچنان به مادرم سر می زدند و رفت و آمدشون قطع نمیشد. اونها حتما" هفته ای یکبار برای دیدن مادرم می اومدن.رفت و آمد ننه هایی که قبلا" پیش ما بودند، در ساعات پیش از ظهر، چشمگیر و خیره کننده بود. 
ننه ها خیلی زود به زندگی در بین ما عادت می کردند و خجالتشون می ریخت ولی برای من پروسه آشنایی خیلی طولانی تر بود. تا مدتهای طولانی نگاه کردن های دزدکی به مسیر رفت و برگشتشون (بخصوص زمان دریافت سهمیه غذا) از بهترین سرگرمی هام بود. یکی از ننه ها سالها بعد که برای دیدنمون اومده بود پیشمون، پره ای از پرده کرکره اتاق رو که در اثر تا کردن بیش از حد به وسیله من کج شده بود بهم نشون داد و گفت: وقتی بچه بودی همیشه از این گوشه زاغ سیاه منو چوب می زدی. یادت هست؟         (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 15:15  توسط حمیدرضا هوشمند  |