تبليغاتX
باد هرجا بخواهد می وزد

                                  
مادرم جمله ای معروف درمورد من داشت. او می گفت: این حمیدرضا هرچی می بینه، خوشش میاد!
هروقت می خواستیم  باهم بریم خرید لباس، قبلش بهم سفارش اکید می کرد و می گفت: نبینم تا فروشنده هر آشغالی رو تنت کرد بلافاصله بگی خیلی خوبه، همینو می خوام هاااا!  
به نظر من هیچ ایرادی نداشت که اولین لباس پرو شده، بهترین لباس باشه چون فروشنده ها همیشه سعی می کردند بهترین لباس رو  اول به ما معرفی کنند ولی  اون چیزی که کم کم مادرم رو به انتخابهای  اول من حساس کرد، این بود که با پوشیدن لباس  بعدی از اون هم خوشم می اومد، حتی خیلی بیشتر از لباس قبلی!      
البته این خصیصه مربوط به دوران کودکی من میشد و حالا به کلی از سرم افتاده، بخاطر همین دیگه مادرم این جمله رو درباره من بکار نمی بره!!!
این اخلاق من گرچه مادرم رو نگران میکرد  و او رو  وامی داشت تا بیش از پیش مراقب انتخابهای من باشه ولی  از طرفی این امید رو در دلش زنده نگه می داشت که من  در صورت داشتن حق انتخاب، خیلی زود قادر به تصحیح انتخابهای غلط خودم هستم.
اگر قرار بود این اخلاق به تمامی شئون زندگی من تسری پیدا کنه، وضع نابهنجاری پیش می اومد! 
برای جلوگیری از خطرات احتمالی، مادرم سعی می کرد مانع رو در رویی من با خیلی  چیزها و خیلی آدمها بشه! 
این اخلاق من  می تونست در انتخاب شغل آینده ام  هم  ایجاد خطر کنه!
چه بسا با دو بار دیدن رفتگر محل، پامو بکنم توو یک کفش که الا و بلا منم  میخوام وقتی بزرگ شدم سپور بشم  و یا از طرفی در اثر نشست و برخاست با وزیر و وکیل جماعت، به وزارت و وکالت علاقمند بشم... 
دقیقن با ورود ما (من و دیگر همکلاسیهایم) به اول دبیرستان، اختراع جدیدی شکل گرفت به نام طرح کاد! هدف از این اختراع عجیب و قریب، آشنایی دانش آموزان با یک حرفه و شغل در کنار تحصیل بود!
به موجب این طرح، همه دانش آموزان دبیرستانی در طول چهارسال موظف بودند  هفته ای یک روز را در حرفه ای به انتخاب خود به کسب مهارت  بپردازند...
خطر قریب الوقوع چنین طرحی از همان ابتدا برای مادرم و دیگر هوشمندها آشکار بود.
آنها یقین داشتند که اگر حمیدرضا وارد هر حرفه ای شود، دیگر محال است به جز شاگردی در همان رشته، انتظاری از او داشت!
موضوع انتخاب رشته طرح کاد من برای چند هفته ای شد بزرگترین معضل منزل ما و در راس همه مسایل هوشمندها قرار گرفت.
در اندک زمانی توسط دیگر هوشمندهای همیشه حاضر در صحنه، لیست بلندبالایی از حرف و صنوف مختلف به ترتیب صلاحیت آماده و صاحبان سالم و مورد اطمینان هریک امتیازبندی شدند. 
حرفه های مندرج در این لیست، بیش از آنکه صنعت بشمار آید و یا قابلیت کسب مهارت داشته باشد، مکانهایی امن و تحت نظر بود که می توانست سلامت ذهنی و ... بنده را در طول مدت کارآموزی تضمین کند! 
بیشترین امتیاز این لیست،  به شوهر عمه ام اختصاص یافته بود که به کار تولید و پرورش انواع گیاهان سبز، گلدار و درختچه های زینتی اشتغال داشت... (ادامه داره)
        

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 آبان1388ساعت 0:0  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                                                
مغازه بزرگ عطاری پدرم رو یک ویترین بزرگ و زیبا به دو نیم تقسیم می کرد. از این دو، نیمی متعلق به او و اجناس مغازه اش بود و نیم دیگر متعلق به خیل مشتری های دوستدار و مشتاقش.
آنچه که مشتری هایش می دیدند کاملن با آنچه او می دید متفاوت بود!
مشتری ها فقط پدرم رو می دیدند که در میان گیاهان دارویی خستگی ناپذیر می نمود و در تمامی حالات تنها به یک موضوع مهم فکر می کرد: به طبابت خودش!
من و دیگر هوشمندکوچولوها اجازه داشتیم در هر زمان از روز و به محض ورود به مغازه بریم  اونطرف ویترین  و از دید پدرم به مشتری ها نگاه کنیم! 
آنچه از سمت پدر دیده میشد، یک مشتری در حال شرح حال دادن و ویزیت شدن در مرکز دید، درست پشت بساط ترازو بود  و تعداد زیادی مشتری  متعجب در اطراف او  که حیرت زده و بدون پلک زدن، عملیات محیرالعقول پدر رو نظاره می کردند.
بسته به اینکه مشتری در حال ویزیت شدن زن بود یا مرد، وضعیت متفاوتی به فضا حاکم میشد...
مشتری های زن،  چادرشون  رو فقط به اندازه زاویه دید پدرم یعنی ۱۸۰درجه باز می کردند و بی اعتنا به من و دیگر هوشمندکوچولوها (که در کنار پدر  ایستاده و شبیه دانشجوی رزیدنت او به نظر می رسیدیم)، همه دردهای درمان پذیر و بی درمان خود رو به پدر می گفتند.
کار پدر خیلی سخت بود!  او همه مشتری های اونطرف رو می شناخت ولی با این حال  فقط بر روی مشتری اصلی تمرکز می کرد و به بقیه توجهی نداشت تا نوبت هرکدومشون برسه.
برای من و داداش احمدرضا، مدت زمان توقف در کنار پدر  نمی تونست بیشتر از چند دقیقه طول  بکشه! 
همیشه لحظاتی پس از ورود به مغازه، با چشمانی قرمز ناچار به ترک مغازه بودیم! به محض قرمز شدن چشمانمون، پدرم با صدای بلند اعلام می کرد که دیگه هیچ نیازی به دستیار نداره و محترمانه  از ما می خواست که هرچه سریعتر مغازه رو به مقصد خونه ترک کنیم. قیافه ما شبیه اونایی می شد که یک فصل کتک خورده و گریه کرده اند!
اوایل، پدرم فکر می کرد که ما تاب دیدن مریضهاشو نداریم و از دیدن رنج اونها گریه مون می گیره!
...ولی بعدتر به این نتیجه رسید که ما گریه رو به عنوان بهترین راه برای در رفتن از زیر بار مسئولیت سخت دستیاری برگزیدیم.
    
پدرم هیچ نیازی به کمک ما نداشت، توقع کمک هم از ما نداشت. هیچوقت هم از ما برای رفتن به مغازه دعوت (کتبی یا شفاهی) به عمل نمی آورد. من و داداش احمدرضا کاملن داوطلبانه و در زمانهای بیکاری لابلای کارهای اصلیمون  تصمیم می گرفتیم به پدرم افتخار بدیم و بریم مغازه! به محض پیدا کردن حوصله و وقت بیکاری، بلافاصله در قالب یک تور تفریحی، سرمونو مینداختیم پایین و مستقیم می رفتیم مغازه. اونجا سه تا کار بیشتر نمیشد کرد:
۱-در میان مشتری ها بایستیم و به کارهای پدر خیره بشیم
در این حالت چون نمی تونستیم مثل دیگران باشیم  و نوعی بلاتکلیفی در نگاهمون موج میزد خیلی زود مورد سوءظن مشتری ها قرار گرفته و چه بسا به عنوان جیب بر تحویل شخص پدرم داده میشدیم. تا پدرم می خواست شهادت بده که ما خودی هستیم شاید کار از کار گذشته بود...  
۲-در منتهی الیه یک سمت ویترین بایستیم و چنین وانمود کنیم که وجودمون بسیار ضروریست!
اونجا بسیار مکان مناسبی بود برای مراقبت و نگهبانی از مجموعه تنقلاتی که در کیسه های جلوی دست مشتری ها قرار داشت. 
۳-بریم اونطرف ویترین،  در کنار پدر بایستیم و نقش دستیار او را بازی کنیم. ا
اونجا که می رفتیم کمی مغرور می شدیم و خودمونو می گرفتیم! 
در هر حال پس از چند دقیقه، هنوز از موقعیت سوق الجیشی خودمون لذت نبرده بودیم که چشامون قرمز میشد! 
با آشکارشدن اولین نشانه های سرخی چشم من و داداش احمدرضا، پدر دست بکار فراهم نمودن مقدمات اخراج ما از مغازه میشد. 
او بارها عاجزانه از ما خواسته بود که دیگه هیچوقت راه نیفتیم بریم مغازه!      
ولی حس تعهد و مسئولیتی که در بندبند وجود من و داداش احمدرضا موج میزد، باز دوباره ما رو می کشوند به اونجا!  احساس مسئولیتی که در همون دقایق نخست، با شکست مواجه  و باعث به هم ریختن اوضاع مغازه و به هم خوردن تمرکز پدرم میشد. 

ولی باز هم ما دست بردار نبودیم... یعنی بیدی نبودیم که به اون بادها بلرزیم!
ما اونجا رو دوست داشتیم و می خواستیم به هر ترتیبی که شده به پدرمون کمک کنیم.

سالها بعد، یکبار که به تجویز مادر و برای تقویت موهای سرم، تصمیم گرفتم تووی  حموم ملاتی از سدر درست کرده و به سر  خودم بمالم، به محض سدری شدن سر، هریک از چشمانم شد به اندازه یک توپ تنیس!
وقتی با انگشت،  چشمان ورقلمبیده م رو لمس کردم، فریادی کشیدم از ته دل!
در یک چشم برهم زدن، همه اهل منزل که از ترس در شرف قالب تهی کردن قرار گرفته بودند جلوی در حموم تجمع کردند. 
در اولین بررسی مادر مشخص شد که آنچه به سرم مالیدم حناست، نه سدر!
...و در بررسی های ثانویه، راز بیست ساله سرخی چشم من و داداش احمدرضا کشف شد.

همگی فلش بک زدیم به اون ایام. به روزهاییکه من و داداش احمدرضا، نرفته به مغازه پدر، با چشمانی متورم ناچار به ترک اونجا می شدیم!

آنچه در مغازه اتفاق می افتاد این بود که درست در لحظه ورود ما، یک مشتری از پدرم درخواست حنا می کرد و پدر، چوب بلندی رو که در سرش میخی قرار داشت، به گوشه ای از کیسه های کوچک حنا که در مرتفع ترین طبقات مغازه چیده شده بود گیر میداد و کیسه کوچک حنا ملق زنان از ارتفاع زیاد به پایین سقوط نموده و درست در لحظه ای که به حداکثر سرعت خود می رسید، به دستان منتظر پدرم اصابت کرده  و در حالیکه فضا رو از گرد نامرئی خودش پر می کرد،  تحویل مشتری داده میشد.  

این لحظه، برای من و داداش احمدرضا همون لحظه آغاز بود!
...آغاز متورم شدن چشمهامون!
...لحظه ای که می بایست مغازه رو ترک می کردیم بدون اینکه بدونیم گناهمون چیه!   
 
 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 0:8  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
وقتی به دنیا اومدم، داداش محمدرضا تازه کارنامه پر از بیست کلاس اولشو از دبستان گرفته بود و داشت اولین سه ماه تعطیلی زندگیشو به طور جدی شروع می کرد...
من و مامان که کنار هم لم داده بودیم و تبادل شیر می کردیم (او شیر می داد، من شیر می خوردم)، اولین کسانی بودیم که کارنامه داداش محمدرضا رو رویت کردیم. البته من اونوقتا هنوز خیلی توو بند نمره و درس و این حرفا نبودم و بیشتر برام نفس قضیه مهم بود. همینکه داداش محمدرضا یه سال تموم بی وقفه زحمت کشیده و مشق "آب بابا نان داد" کرده بود، جای تشکر و قدردانی داشت...  از صورت خندانش فهمیدم که باید تووی کارنامه اش یه چیزی بدرخشه!
...با کمی دقت متوجه شدم که اون چیز درخشنده، نمره بیسته...
او هم ناگهان متوجه درخشش چیزی در من شد... اون چیزی که در من می درخشید، لبخندم بود که بی دریغ  نثار کارنامه سرتاسر بیستش کرده بودم
محض اطمینان، به آرومی و با شک و تردید دستشو به سمت سینه من آورد و یه جوری که مامان نفهمه، با دو انگشت اشاره و سبابه اش چند قدم  روی قلب من راه رفت. تاثیرش بلافاصله آشکار شد  و من با دو تا قهقهه بلند استارت مانند، بهانه رو برای همیشه به دستش دادم. سر شوخی همونجا باز شد و "قلقلک ـ قهقهه ـ غش" شد زبان محاوره بین من و داداش محمدرضا! 
 
هفت سال تفاوت سنی برای او کافی بود تا قدرت لازم برای بغل کردن، انداختن بر روی یک سطح نرم و قلقلک دادن بی رحمانه منو داشته باشه! 
من فکر می کردم که یه روزی بزرگ میشم و می تونم در برابر قلقلکهاش مقاومت کنم ولی هرچه من بزرگتر می شدم، او هم بزرگتر می شد! اختلاف سنی ما دوتا هیچوقت کمتر از هفت سال نشد.
تا وقتی که یادم میاد، او همچنان توانایی قلقلک دادن منو داشت!
یکی از روزها که از خنده غش کرده بودم، به این نتیجه رسیدم  هفت سال، بهترین میزان برای بزرگتر بودنه...
داداش محمدرضا به پاس ری ـ اکشنهای سریع من، اسم خودشو گذاشته بود  "قلقلکچی"!
داداش محمدرضا همون اندازه که موقع قلقلک دادن جدی بود، در بقیه کارها هم جدیت لازم رو داشت.
او از یک سنی به بعد، مظلومیت رو ترک کرد و دیگه در امر غذا خوردن از آداب و رسوم بقیه خانواده پیروی نمی کرد. ا
او فقط غذای اصلی سفره رو قبول داشت و نسبت به تکمیل مابقی اون، رأسن اقدام می کرد.
برای زیباتر کردن سفره ناهار خودش چیزایی می خرید که من و داداش احمدرضا چاره ای نداشتیم جز اینکه در اوج معصومیت  و مظلومیت تداوم یافته از سالهای قبل، و در اوج حقارت تماشاش کنیم.
نوشابه، یکی از اون چیزها بود...
من و داداش احمدرضا اصلن نمیتونستیم حتا تصور کنیم که به جز بیرون از خونه و مهمونی میشه دست به شیشه نوشابه برد، بنابراین در حالتی نیمه سکته کرده، شاهد حرکات محیرالعقول داداش محمدرضا بودیم که چگونه هنرمندانه دست به شیشه نوشابه می بره و در فضایی غیر رقابتی و نابرابر غذاشو تناول می کنه...
در اون لحظات بحرانی، من و داداش احمدرضا اصلن هوس خوردن نوشابه نمی کردیم، یعنی فکرشو نمی کردیم که میشه هوسشو کرد، و در واقع عادت کرده بودیم به اینکه این کار خطیر نوشابه خوردن رو فقط و فقط در مکانها و زمانهای خاصی به فعلیت برسونیم... 
برای ما دوتا، این حرکت داداش محمدرضا  خیلی عجیب و متهورانه بود
داداش محمدرضا که حوصله و طاقت نگاههای معصومانه ما دو تا رو نداشت و هیچ راه حلی هم به نظرش نمی رسید و از طرفی به عنوان برادر بزرگتر در قبال ما احساس تعهد، وظیفه، مسئولیت و ... می کرد، خیلی زود نسبت به تغییر محل غذا خوردنش اقدام کرد. او با یک سینی میرفت اونطرفتر و دور از ما غذاشو می خورد... ولی باز هم از نگاههای معصومانه من و داداش احمدرضا در امان نبود...
بعدترها که او آشپزی یادگرفت و نحوه کباب کردن انواع جوجه، شیشلیک، چنجه و ...رو آموخت، کار ما سخت تر شد!!!
داداش محمدرضا کم کم در کنار امپراطوری آشپزی مادرم، یک امپراطوری دیگر تاسیس کرد. او با تاسیس این امپراطوری، نیازی به تسلیم در برابر برنامه غذایی مادر احساس نمی کرد و براحتی می تونست  وعده های غذایی مادر رو به میل خودش تعدیل کنه! او دیگه از شنیدن جمله ترسناک "امروز ناهار آبگوشت داریم"  به خودش نمی لرزید بلکه  بلافاصله  برای تهیه یک غذای ایده آل دست بکار میشد.
هرچه او در زمینه آشپزی قدرتمندتر میشد، من بیشتر احساس می کردم هفت سال ازش کوچکترم.
سالها بعد که او بزرگ و بزرگتر شد (ولی همچنان فقط هفت سال از من بزرگتر بود)، ماه رمضونها روزه می گرفت و من هنوز برای روزه گرفتن خیلی کوچولو بودم و همچنان محتاج افتخار پدر! او وقتی روزه می گرفت، بیش از پیش به سفره افطاری خودش اهمیت می داد... هرروز در کنار افطاری معمول، یک نوع کباب هم برای خودش سرو می کرد...
من و داداش محمدرضا با هم بر سر قد و هیکل رقابت نداشتیم! بخاطر همین او هوای منو داشت و معمولن از هر سیخ، یه تکه کباب بهم می داد.
یه روزایی که برای افطار مهمون سرزده داشتیم، او به همه یادآوری میکرد که سرسفره، کباب تعارف می کنه ولی کسی حق  نداره بهش دست بزنه وگرنه...  

چندسال قبل که پس ازقریب به بیست و اندی سال دوری دوباره به هم رسیدیم، او با پونزده، شونزده سالگیش خیلی فرق کرده بود! دیگه یه نوجوون شیطون نبود و برای خودش یه مرد شده بود! مردی که تا همه رو دعوت نمیکرد و به همه غذا نمی داد، خودش شروع به غذا خوردن نمی کرد...   

با این وجود بعد از گذشت این همه سال، او هنوز فقط هفت سال از من بزرگتره...
 

+ نوشته شده در  جمعه 20 شهریور1388ساعت 14:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                 
خاطرات ماه رمضون، گل سرسبد همه خاطرات زیبای کودکی من به حساب میاد... 
با اینکه براساس محاسبات من، تقریبن هر ۲۵ سال یکبار ماه رمضون می چرخه ولی فقط روزهای گرم تابستون و اواخر بهار رو به یاد میارم... چه تلخ، چه شیرین!     

سحرها که پدرم برای خوردن سحری بیدار میشد، در کمال ناباوری می دید که چندین هوشمند قدونیم قد معصوم و بی گناه، زودتر از او بیدار شده و مودب سر سفره نشسته اند و ملتمسانه به او نگاه می کنند و بی صبرانه منتظر خوردن سحری هستند...

پدر صبح زود برای خرید میوه و دیگر مایحتاج، از منزل خارج می شد و زمانی که برای تحویل خریدها برمی گشت، متوجه شور و نشاط هوشمندکوچولوهای معصوم می شد که سر میز صبحانه نشسته اند و علی رغم زمان اندکی که از مراسم شکوهمند سحر گذشته، با میل و رغبت مثال زدنی مشغول تناول صبحانه هستند...

پدر که پس از چهارپنج ساعت، ظهرهنگام برای استراحتی کوتاه به خونه می اومد از دیدن هوشمندکوچولوها بر سر میز ناهار دچار نوعی لذت وافر می شد و از اینکه فرزندان دلبندش "بخور" هستند، ذوق می کرد...

پدرم خواب بعدازظهری ۲ساعته رو به انجام رسونده و حدود ساعت ۵/۴ که می خواست دوباره منزل رو به مقصد محل کارش ترک کنه، چهره معصوم ما هوشمندکوچولوها رو می دید که با ولع خاصی در حال بلعیدن انواع میوه های تابستونی اعم از هسته دار، بی هسته، خشبی، نرم و صیفی جات هستیم...   

او  که پس از چندساعت کار با دهان روزه بالاخره خسته، تشنه، گرسنه و کوفته به خونه برمی گشت و سر سفره افطار می نشست، دوباره همون هوشمندکوچولوهای  معروف رو می دید که با عزمی راسخ و دهانهایی نیمه باز، منتظر افطاری و شام هستند... 

بعد از شام، با اینکه در ما میلی به میوه وجود نداشت ولی باز چشمان منتظر و کنجکاومون، ملتمسانه و  معصومانه، میوه رو از پیشدستی تا دهان پدر رصد می نمود...
 

تصور ذهنی من از تصور ذهنی پدرم این بود که او در ایام ماه رمضون، بیشتر از بقیه ایام سال به وجود ما افتخار می کرد! من این موضوع رو هربار که از کنار سفره مون رد میشد، و هربار که باهم سر سفره می نشستیم، تووی چشماش می خوندم 
او حق داشت که به ما افتخار کنه!
...چون ما در اوج معصومیت، هیچوقت او رو حتی در سخت ترین شرایط تنها نمی ذاشتیم!  

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 0:33  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                         
اون زمونا حموم مقوله جدی ای به حساب می اومد و بعد از تخم مرغ صبحانه و خواب بعداز ناهار، مهمترین چیزی بود که شوخی برنمی داشت... 
وقتی مادرم من،داداش احمدرضا و داداش محمدرضا رو دسته جمعی به حموم می برد، برنامه ای دقیق و از پیش تعیین شده موجود بود که تکلیف همه رو از قبل مشخص کرده بود.
یک تشت فلزی گرد و خیلی بزرگ داشتیم که پر آب گرم بود و همواره توسط شیر حموم،از ارتفاع یک متری شارژ میشد، درست مثل آبشار!  یک لگنچه پلاستیکی آبی رنگ روی آب شناور بود، که هر چند لحظه یک بار پر و روی ما خالی میشد... آب داغ اون لگنچه که از فرق سر تا نوک پامونو پوشش می داد، دلچسب ترین قسمت برنامه استحمام بود... همیشه سخت ترین قسمت کار، اول انجام میشد! درست مثل قورباغه ای که باید اول صبح قورت داده بشه... هرچه به پایان حمام نزدیکتر میشدیم اعمال، سبکتر و ابزار کار لطیف تر میشد. ما سه نفری مجموعن شش لنگ پا داشتیم که باید توسط شخص مادرم سنگ پا کشیده میشد... او در امور پنجگانه حمام شامل سنگ پا، صابون سر، کیسه، لیف و شامپو هیچکس رو به جز خودش به رسمیت نمی شناخت. شوخی هم نداشت. مادرم توی حموم، خیلی ما رو به عنوان یک انسان قبول نداشت،  از نظر او ما فقط تعدادی چیزهای قابل شستشو بودیم. بخاری که تموم حموم رو فرا می گرفت باعث میشد که ما بطور کامل و مشخص به چشم نیایم  و بیشتر به شکل مجموعه ای از مو، کله، بدن و کف پا دیده شیم که می بایست عمل مهم و حیاتی نظافت  رووش به انجام برسه!   
علاوه بر شش جفت پا، سه لنگه کله که باید ابتدا با صابون سفید حمام (صابون مراغه)  و در پایان با شامپو تخم مرغی خمره ای شسته میشد، سه صورت و سه تن و بدن که هریک از سه قسمت پشت، جلو و پا تشکیل یافته و با هرکدوم باید متناسب با ضخامت پوست همون منطقه برخورد می شد، مجموعه ای بود از آنچه مادرم باهاش طرف بود!   کیسه از ارکان حمام بود و هیچ راهی برای فرار از زیر اون متصور نبود...   پس از آن سه دست لیف (نه یک دست بیشتر و نه یک دست کمتر) و در نهایت شامپو بود که ما رو به خوان آخر یعنی رختکن می رسوند. 
مادرم از کم طاقت ترین مون شروع می کرد و به ترتیب ما رو می برد رختکن (سر حموم).
تا ما رو میذاشت روی تخت رختکن و فیس توو فیس می شدیم، تازه متوجه میشد که در این دقایق از دست رفته، با عجب لعبتکانی سر و کار داشته! 
او با سرعتی حیرت انگیز یکی یکی خشکمون کرده، لباسها رو بر تن و دست آخر، یک روسری سفید  سرمون می کرد.  این روسری که مانع از سرماخوردگی میشد، دو سر داشت که پس از گذشتن از پایین چونه و دور گردنمون، پشت سر به هم گره می خورد.
بیرون حموم، آبجی ها منتظر و چشم براه بودند تا این لعبتکان روسری سفید به سر و لپ گل انداخته رو تحویل بگیرند.  
به فاصله کمتر از چند دقیقه، سه بار در حموم باز میشد و هربار یکی از این موجودات تمیز، لپ سرخ و روسری بسر به همراه کمی بخار از حموم خارج و تحویل آغوش گرم آبجی ها داده می شدند.  
+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 23:32  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                  
بعد از ظهرهای تابستون، تو خونه ما خواب برای من اجباری بود و برای دیگران حیاتی...
چون هنوز دستگاهی اختراع نشده بود که واقعی بودن خواب رو نشون بده، مادرم از روی تمرکز برروی حرکات من تشخیص می داد که خوابم واقعیه یا ساختگی...
مجموعه حرکاتی که می تونست یک خواب واقعی رو برای مادرم تداعی کنه، از دو یا سه حرکت عمده تجاوز نمی کرد که می بایست با مهارت انجام می شد: بی حرکت ماندن به مدت چند دقیقه همراه با یک جابجایی ناگهانی که با خرناسی کوچولو همراه می شد می تونست بهترین شکل یک خواب واقعی بازسازی شده بعدازظهر تابستون باشه، در تمام مدت نباید پلک ها تکون می خورد.
معمولن خواب بعد از ناهار در برابر باد خنک کولر، بر روی زمین و به همراهی یک بالش و ملافه سفید انجام می شد.
اگه بعد ناهار کسی وارد خونه ما میشد، با دیدن این صحنه درجا سکته می کرد و  از هوش میرفت:
۸تا جسد کفن پوشیده که در اقصی نقاط خونه روی زمین افتاده و تکون نمی خوره... از این ۸جسد، دوتاش که مربوط به من و مادرم بود به همدیگه نزدیکتر  و بیشتر از بقیه دل هر بیننده ای رو جریحه دار می کرد...! 
هرکدوممون یه ملافه می کشیدیم رومون، سپس از پایین با پا محکمش می کردیم و از بالا با سر.
زیر ملافه میشد مثل یه خونه که هیچکس نه می فهمید اون زیر چه خبره و نه می فهمید آدم توی اون خونه خوابه یا بیدار...
آزادی عمل در زیر ملافه تا حدی بود که کسی حق نداشت بیشتر از چند دقیقه در این حال بمونه و بعد از مدتی کوتاه می بایست حتمن وارد مرحله بعدی یعنی خواب میشد.
تا وقتی اون زیر شبیه خونه بود، معنیش این بود که آدم اون زیر بیداره و داره آخرین نفسهای بیداری رو میکشه!
ولی کسی حق نداشت وقت بکشه و همه باید هرچه زودتر می خوابیدیم!  
با بروز اولین آثار خواب، ناخودآگاه ماهیچه های سر و پا شل میشد و ملافه از اون حالت درمی اومد.
تا قبل از شل شدن ماهیچه ها خیلی به آدم خوش می گذشت!
همیشه اون زیر، چشمهام باز بود و غرق در نور سفید، بدون تلاش بیهوده به هر چیزی فکر می کردم.  با پایان مهلت قانونی اول، باید کم کم ماهیچه ها رو شل می کردم تا ملافه از حالت خونه ای شکل خارج شه. از اون لحظه به بعد من یک موجود خواب بودم و بنابراین نباید هیچ حرکتی مبنی بر بیدار بودن از خودم بروز می دادم...
هر لحظه امکان داشت که دستان مادرم لبه ملافه رو کنار بزنه و حرکت پلکهامو چک کنه!
بنابراین برای جلوگیری از غافلگیر شدن نباید چشمم باز می موند. به مدت ۲ساعت چشمهام کاملن بسته بود و حواسم جمع که مبادا یهو ملافه بره کنار و بیدار بودنم لو بره! کنار رفتن ملافه باعث جابجایی هوا میشد و این مهمترین نشانه ای بود که من باید بهش توجه می کردم. از لحظه احساس جابجا شدن هوا و خوردن باد به صورتم تا احساس مجدد جابجایی نباید پلکهام تکون میخورد... اگر این مرحله رو با موفقیت پشت سر می ذاشتم، همه چیز تموم بود و دیگه تا پایان مهلت قانونی دوم یعنی ساعت ۴ کسی باهام کار نداشت...     
همه این عملیات سخت، برای من بمراتب آسونتر از خوابیدن بود.
برای مادرم هم اینطور بود! برای او هم چک کردن من آسونتر از خوابیدن بود.  

اونموقع روز، تنها ننه ها بودند که ممکن بود یهو بی خوابی بزنه به سرشون و بی خبر بالای سر ما ظاهر بشوند! البته ننه ها می دونستند که ما جنازه نیستیم!
تنها مشکل ننه ها این بود که حافظه خوبی نداشتند و از روی نشونه هایی از قبیل ابعاد شخص داخل ملافه قادر به تشخیص مادرم نبوده و گاهی برای پیدا کردن او مجبور بودند از دم در،  همه ۸تا ملافه رو کنار زده و پس از شناسایی هویت تک تک چهره ها، او را شناسایی کنند که دست آخر فقط ازش بپرسند چند دقیقه دیگه بیدار میشه... 

+ نوشته شده در  جمعه 2 مرداد1388ساعت 22:34  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                     
اتاق اونسر حیاطمون که در هر برشی از زمان کودکی، محل زندگی یکی از ننه ها بود، پنجره پر راز و رمزی داشت رو به باصفاترین قطعه باغچه و چراغی داشت کم سو که همه شبهای سال از لابلای شاخ و برگ درختهای حیاط قابل تشخیص بود، تابستونها سخت تر و زمستونها راحت تر!  این چراغ نور کمی داشت ولی یک دنیا امید از خودش ساطع می کرد. شبها وقتی از لبه پره کج شده پرده کرکره پنجره اتاقمون به ته حیاط خیره می شدم  و با حرکت سر به چهار جهت از لابلای شاخ و برگ پر از میوه درختهای سیب و گلابی و آلبالو، از لابلای برگهای زرد و نارنجی پاییز، از لابلای شاخه های پربرف زمستون و  از لابلای شاخه های پرشکوفه بهار، نقطه ای رو می یافتم که نور چراغ اتاق ننه ازش قابل دیدن بود، برام یه عالمه معانی زیبا تداعی میشد! مطمئن می شدم که ننه هست، یعنی ننه توو اتاقشه، یعنی ننه بیداره، یعنی ننه زنده ست، یعنی هنوز زندگی جریان داره...
وقتی اون نور زرد ضعیف و خاک گرفته از لابلای انبوه وهم آلود درختان باغچه سوسو می زد، همه چی پرامیدتر به نظر می رسید.
در اون لحظه بهترین دستور مادرم این می تونست باشه:
حمیدرضا!  ننه خسته ست. تو سینی غذاشو ببر!
با همه مهربانی و اشتیاق به هم صحبتی و همنشینی که در وجود ننه ها موج میزد، هیچوقت  روم نمیشد باز کردن در اتاق، بردن سینی به داخل  و برگشتنم رو بیش از زمان واقعی کش بدم. همه رفت و برگشت من بیشتر از چند دقیقه طول نمی کشید  ولی همون زمان کوتاه برای من کافی بود تا در زندگی متفاوت ننه ها غرق بشم، همه احساسم رو جا بذارم و دست خالی برگردم.
اونجا مثل قطعه ای از بهشت بود. مثل یه خونه قدیمی زیبا وسط یه روستای دور!
هریک از ننه ها با سلیقه خودشون اتاق رو درست می کردند. زمستونا معمولن بساط کرسیشون برقرار بود و بوی لطیف و خاطره انگیز چراغ علاءالدین (آلادین) فضای اتاقشونو پر می کرد.  وقتی سینی غذا رو می دادم ظاهرم شبیه اونایی بود که میخوان زود از اونجا فرار کنن ولی واقعیت این بود که دلم می نمی خواست به اون زودی ها از اونجا دربیام، دلم می خواست همونجا بمونم، یه گوشه بشینم،  همه جا رو بو کنم و یا راه بیفتم و به همه چی سرک بکشم. دلم می خواست اونجا  زندگی کنم... 
خدا خدا می کردم  دلیلی جور میشد تا می تونستم شب رو همونجا صبح کنم.
همیشه یه قابلمه کوچک روی چراغ نفتی در حال قل زدن بود که به نظر غذای مکمل ننه رو تشکیل می داد با بویی که اصلن برام آشنا نبود ولی خوشایند بود و مشام هرزه و کنجکاو منو تحریک می کرد.
انگار روح من پیش از این در کالبدی دیگر اون زندگی رو تجربه کرده بود که حالا اینطور هوسناک همه چیزو بو می کشید.
آخر هفته ها که ننه برای دیدن اقوامش میرفت، انتظار برگشتنش بیداد می کرد.
تابستونا صبح شنبه برمی گشت و زمستونا عصرجمعه! عصرای جمعه زمستون گاهی انتظار اومدن ننه با انتظار اومدن برف در هم می آمیخت، به خاطر همین از چراغ برق توی کوچه غافل میشدم و با روشن شدن چراغ اتاق اونسر، تازه متوجه سایه اولین دونه های برف میشدم.
توی یک چشم برهم زدن، یهو دو تا آرزوی بزرگ با هم برآورده میشد...
تا وقتی چراغ اتاق ننه سوسو میزد، دیگه ته حیاط بزرگ خونه مون ترسناک نبود و سیاهی انبوه درختهای توی باغچه توهم آفرین نمی نمود.
شبهایی که اون چراغ زودتر خاموش میشد، معنیش این بود که ننه زود خوابیده، یعنی ننه کسالت داره، یعنی ننه خسته ست...
اون شبها من هم نگران می شدم، من هم کسل می شدم، من هم خسته تر بودم. 
...من هم زودتر می خوابیدم.
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 22:53  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                              
فرآیند پیدا کردن این ننه ها رازی بود بین مادرم و اونها که هیچکدوم از هوشمندها هیچوقت بهش پی نبردند. 
مادرم بیشتر اوقات به دور و بری هاش می سپرد که هروقت به یک زن به قول خودش یک سر،یک تنه سالم و قبراق برخورد کردند، اونو در جریان بذارن در عین حال که  خودش هم یک لحظه بیکار نمی نشست!
مادرم وقتی از خونه می رفت بیرون هر لحظه امکان داشت که دست در دست یک ننه وارد خونه بشه! وقتی هم که تووی خونه بود، هر لحظه امکان داشت که یه ننه در خونه مونو بزنه و بیاد تو.
ما نمی دونیم  ننه ها در کوچه و خیابون، چه می کردن که دل مادرمونو  می بردن و اصولن در کوچه و خیابون، بین مادرم و ننه ها چه می گذشت که اونها رو اینچنین فریفته هم می کرد. بین مادرم و ننه ها از همون دقایق اول آشنایی عشقی جانسوز شعله ور می شد. اینو براحتی می شد از نوع کلماتی که بین اونها ردو بدل می شد فهمید.
اونا سه بار در روز سینی به دست، برای دریافت سهمیه صبحانه، ناهار و شامشون مسافت بین اتاق اونسر تا آشپزخونه رو می پیمودند و در بین روز هم چند بار با صدای مادرم به کمک او می شتافتند. در بدو هر آشنایی اصلن مهم نبود که ننه جدید تا چه اندازه تربیت شده و مورد تایید مادرم باشه، از همه مهمتر درصد تربیت پذیری ننه ها بود. هربار بعد از ورود مادر و ننه به خونه، یک مصاحبه کوچولو تکلیف همه چیزو روشن می کرد! ننه هایی در مصاحبه قبول بودند که از دید مادرم دارای سلامت نفس تشخیص داده می شدند. کاری بودن اونها زیاد مهم نبود چون مادرم خیلی زود با کم و زیاد قضیه خودشو وفق می داد. او با یک نگاه انتخاب می کرد و با نگاه دوم به انتخابش قطعیت می بخشید. از نظر خودش اشتباه هم توو کارش نبود. درمیون ننه هایی که تووی خونه ما زندگی کرده بودند، همه جورش یافت میشد: تنبل، زرنگ، چاق، لاغر، زودرنج، پررو، پر فک و فامیل، بی کس و غریب ولی هرچی بودند، دو چیز نبودند: ۱-دزد ۲-سیگاری. اگر هم یه وقت چیزی تووی خونه مون گم میشد که به نظر می رسید کار یکی از ننه ها بوده، نه پایان کار بلکه شروعی بود برای سلسله کلاسهای تربیتی مادرم. او با رفتارش به ننه ها می فهموند که هرگز انتظار چنین چیزی رو در قبال محبتهای خودش نداشته. بعد از روشن شدن قضیه نوبت می رسید به دل دادن و قلوه گرفتن!
در نهایت اینجور اتفاقات باعث میشد که اگر هم یه  انحراف کوچولو در ذات ننه ها وجود داشت، برای همیشه از وجودشون رخت برمی بست.       
اولین سفارش اکید مادرم به ننه ها، حفظ و رعایت قوانین بهداشتی و در راس اونها شستن دستهاشون با آب داغ و صابون بود. این برای زندگی در خونه ما کافی بود. دیگه مادرم انتظار خاص دیگه ای ازشون نداشت.  
هیجان انگیزترین موضوع برای مادرم این بود که از این ننه ها موجوداتی بسازه که عین خودش به بعضی چیزها حساسیت بیشتری داشته باشن! اگر ننه ای در بدو ورود به خونه ما همه مسائل مهم رو رعایت می کرد، نمی تونست خیلی توو دل مادرم خودشو جا کنه. مادرم دوست داشت که با دستای خودش اون ننه رو تربیت کنه. مادرم عاشق  ننه هایی بود که آماده فراگیری بودند ولی از ننه های تیزهوش هم خیلی خوشش نمی اومد. هوش سرشار به همراه یه ذره خنگ بازی متناوب و پایدار در تمامی حالات، ایده آل ترین حالتی بود که می تونست مادرم رو فریفته کنه.  
گاهی پیش می اومد که توی حیاط خلوت و اتاق اونسر همزمان بیش از یک ننه زندگی می کرد. اون ایام روزهای جشن مادرم بود. او عاشق ننه هاش بود. انگار که ننه ها عروسک های اسباب بازیش بودن.
بعضی وقتا به نظر می رسید که مادرم به عشق ننه ها زنده ست. ننه های خونه ما از آزادی عمل بیشتری برخوردار بودن تا خود ما. اونها چشم و چراغ مادرم به حساب می اومدن و مادرم اونها رو مایه برکت خونه می دونست.   اونها بعد از مدتی با تصمیم خودشون و یا بنا به دلایلی شخصی از پیش ما می رفتند. ننه ها پس از عزیمت به جاهای دیگه باز همچنان به مادرم سر می زدند و رفت و آمدشون قطع نمیشد. اونها حتما" هفته ای یکبار برای دیدن مادرم می اومدن.رفت و آمد ننه هایی که قبلا" پیش ما بودند، در ساعات پیش از ظهر، چشمگیر و خیره کننده بود. 
ننه ها خیلی زود به زندگی در بین ما عادت می کردند و خجالتشون می ریخت ولی برای من پروسه آشنایی خیلی طولانی تر بود. تا مدتهای طولانی نگاه کردن های دزدکی به مسیر رفت و برگشتشون (بخصوص زمان دریافت سهمیه غذا) از بهترین سرگرمی هام بود. یکی از ننه ها سالها بعد که برای دیدنمون اومده بود پیشمون، پره ای از پرده کرکره اتاق رو که در اثر تا کردن بیش از حد به وسیله من کج شده بود بهم نشون داد و گفت: وقتی بچه بودی همیشه از این گوشه زاغ سیاه منو چوب می زدی. یادت هست؟         (ادامه دارد)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 15:15  توسط حمیدرضا هوشمند  | 

                                
من فکر می کردم  از اول دیوارهای اطاقها و هال خونه نیشابور کاغذ دیواری بوده  ولی روزی که یک گروه متخصص به همراه وسایلشون برای نصب کاغذدیواری های جدید وارد خونه شدند و کار کندن کاغذ دیواری های قدیمی رو شروع کردند تازه دوزاریم افتاد و یه چیزایی از بچه گی برام تداعی شد.   

چهل و شیش سال پیش وقتی پدرم تصمیم گرفت با سلیقه خودش خونه ای بسازه، طبق عادت  با همه شهر مشورت کرد. همه بهش  گفتن دو طبقه بساز! حتی مهندس، نقشه یک ساختمون دو طبقه برای پدرم تهیه کرد ولی او با خودش لج کرد و یک طبقه بیشتر نساخت. 
هر اتاق یک رنگ بود ولی با تنالیته های مختلفش.  ...قرمز، صورتی، زرد، سبز، آبی ...
از پایین تا حدود یک متری، رنگ براق با تنالیته پررنگ و از اونجا تا زیر سقف، تنالیته لطیف همون رنگ ولی ماتش. 
آشپزخونه مون آبی بود با یک حوض کوچولو که کاشی های آبی داشت و کمدهای پر از حبوبات و ...
یک چراغ فیتیله ای آبی رنگ که مادرم به عنوان آرام پز ازش استفاده می کرد. یک دستگاه چرخ گوشت دستی، یک میز بزرگ مربعی شکل با پایه های سیاه و سطح قرمز گوجه ای براق  که من و هرکدوم از  هوشمندهای دیگه  قریب به بیست سال دورش صبحانه خوردیم ناهار خوردیم شام خوردیم و یا وسط روز که مادرم سرگرم کار و آشپزی بود نشستیم دورش و به جون مادرم نق زدیم (تا تونستیم!!!) ...
درهای بین هال و اتاق های خونه با حوصله ساخته شده بود. پدرم می گفت کار نجاری بوده به اسم اوستاعباس. از سمت هال، به رنگ سبز مغزپسته ای تیره (به رنگ دیوارهای هال) و از داخل به رنگ همون اتاقی بود که بهش باز می شد. وسط هر در، یک شیشه بزرگ چهارضلعی مات (مشجر) قرار داشت با طراحی بی نظیری که بیشتر اونو شبیه مثلث نشون می داد تا مستطیل. دستگیره درها از جنس شب نما بود، درست مثل کلیدهای برق خونه.      
خونه ما شرقی ـ غربی (یا به اصطلاح نیشابوری ها رو به مشهد) بود و پنجره بزرگ اتاقامون رو به مشهد باز می شد.  به خاطر همین  هر صبح زمستون با طلوع آفتاب، وقتی مادرم پرده کرکره های  اتاق ها رو بالا می کشید، خورشید مهربون همه جا رو غرق نور می کرد.
تابستونا حیاط و بهارخوابمون مشتری پسندتر از داخل خونه بود. یک دست میز و صندلی فلزی سفید و زیبا که طراحی بی نظیری داشت و جاش فقط توی حیاط بود،  اول هر تابستون با دستای هنرمند آبجی پری و آبجی مینو یه لایه رنگ سفید می خورد و می شد مثل روز اولش. تخت بزرگ دونفره فنری جهیزیه مادرم که از یه سالی به بعد برای همیشه به داخل حیاط منتقل شد و شب های تابستون خاطره انگیزی رو برای من و بچه های فامیل رقم  میزد، همه و همه حیاط رو برای ما دلچسب تر می کرد. 
شب های خنک و آروم تابستون هیچ هوشمندی حاضر نبود خواب زیر لحاف خنک داخل پشه بند زیر آسمون پرستاره رو با هرچیز دیگه ای عوض کنه. حتی آفتاب ساعت ۴ فردا صبحش  که مستقیم می تابید رو مغزمون، نمی تونست ما رو از لذت خواب شب بیرون منصرف کنه.
درخت سنجد بزرگی که در شمال شرقی خونه مون از باغ بزرگ همسایه به داخل حیاط ما سرک کشیده بود، صبح ها از غیبت و خواب اهل خونه استفاده و با دلربایی، ساعتی هوش و حواس خورشید رو به خودش پرت می کرد و بالا اومدنشو به تاخیر می انداخت.  زمانی خورشید به خودش می اومد که کمی دیر شده بود و چون هوشمندها رو مست خواب هوای صبحگاه می دید، وانمود می کرد که ساعتها بر ما می تابیده.  تا دقایقی تابش آفتاب برامون لذت بخش بود چون سرمای سحرگاه رو تلطیف می کرد ولی  همه چیز ناگهان غیرقابل تحمل می شد. در اینجا بود که هرکدوممون  درحالیکه بی خیال لحاف داغ می شدیم، با یک دست ملحفه و با دست دیگر بالشو برمی داشتیم و گیج گیج خوران به سمت اتاق سایه و خنک رفته و عصبانی از خورشید هوسباز خودمونو می انداختیم جلوی باد کولری که لحظاتی قبل شیفت کاری خودشو شروع کرده بود...   
اونطرف حیاط (در شرقی ترین قسمت خونه)، یک مجموعه سنتی و بی نظیر وجود داشت که شامل یک تنورخونه بزرگ و یک اتاق کوچک بود که در هردو به حیاط خلوت کوچولو و زیبای وسطشون  که چند پله بالاتر از حیاط اصلی قرار داشت و با یک سردر طاق ضربی از مجموعه  حیاط اصلی جدا بود، باز میشد...
این مجموعه سنتی که در هر برهه از زمان محل استقرار و سکونت بهترین و دوست داشتنی ترین یاران مادرم به حساب می اومد، با نامهایی همچون "حیاط خلوت"، "حیاط کوچیکه"، "اتاق اون سر" شناخته می شد و ساکنین اونجا که مستقیمن توسط شخص مادرم انتخاب می شدند، همگی  ننه  نام داشتند.                                                                                     (ادامه داره...) 
  

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 15:3  توسط حمیدرضا هوشمند  | 


                                        
برای مدرسی چون مادرم و شاگردی چون من، دامنه تدریس بسیار فراتر بود از آنچه که هوشمند کوچولو ها قادر به تدریس اون باشند.
مادرم، آگاهانه کار تدریس مسائل ریز و سطحی رو به مدرسین کارآموز محول کرده بود تا خود فراغتی پیدا کنه برای تدریس مسائل اساسی تر! مسائلی که یادگیری، فهم، درک و بکاربستن اونها به بیش از نیم قرن وقت تدریس و فرصت مطالعاتی نیاز داشت.
محول کردن آموزش های ابتدائی به مدرسین کوچک، می تونست اونها رو خیلی زود به نتیجه دلخواهشون برسونه، بهشون اعتماد بنفس بده و از ناامیدی و افسردگی برهانه.
او آموزش و تدریس مهارتهای پیشرفته  زندگی رو شخصا" به عهده می گرفت چون می دونست که احتمال نرسیدن و عدم حصول به نتیجه، بالاست و  در اینصورت تحمل و صبر بالایی رو می طلبه و او این توان بالا رو فقط در خودش می دید. 
از جمله این مهارتهای پیشرفته میشه به کنار گذاشتن خجالت و کم رویی در مواجهه با دیگران، گرفتن حق خود از دیگران، به بیگاری کشیده نشدن توسط دیگران، توانایی گفتن نه به دیگران و ... اشاره کرد.
چیزی که در همه مواد درسی مادرم وجود داشت، "دیگران" بود.
به عبارتی مادرم دروس مربوط به نحوه کار با وسایل، ابزارآلات و اجسام بی جان رو به اساتید کوچک سپرده بود و دروس نحوه کار یا برخورد با آدم ها، انسان ها و جانداران رو خودش برداشته بود.

او با شاگردی مواجه بود، خجالتی و کم رو.
اولین عنوان درس مبارزه با خجالت این بود: خجالت بی خجالت ...و اولین جملات این درس: اصلا" چیزی به نام خجالت وجود نداره، بنابر این نباید چیزی که وجود نداره رو کشید!  
آموزش  درس مبارزه با خجالت، قریب به ۲۰ و اندی سال بطول انجامید و دست آخر هم بی نتیجه به حال خود رها شد. 

اوج آسیب پذیری من در گرفتن حق، در قطعاتی از زمان که بحث رقابت پیش می اومد، به کمال می رسید.  اگر عمه ای، خاله ای، کسی به من هدیه ای می داد، باید اول مطمئن می شدم که در اون اطراف، تا شعاع ۲۰کیلومتری، بچه ای وجود نداره که چشمش به اون هدیه باشه! 
بعدش با نیم نگاهی زیرچشمی به صاحب هدیه، باید از رضایت قلبی او اطمینان حاصل می کردم.
آخر سر هم نوبت به سنجیدن موقعیت می رسید. پس از یک نگاه گذرا به دور و بر که به دلیل سرگیجه ناشی از خجالت مفرط، به جز تصاویری گنگ و مبهم، حامل هیچ پیام خاصی برام نبود، براحتی  می تونستم با رجوع به احساسم تصمیم نهایی رو مبنی بر دریافت و یا عدم دریافت هدیه بگیرم.

در اون سالها بهترین و زیباترین سوغاتی ها رو از آبجی پری دریافت می کردم. قسمتهایی در سوغاتی های او وجود داشت که بیشتر توجه منو به خودش جلب می کرد، و برای همیشه در ذهن من به صورت حک شده باقی می موند، مثل آدمک چوبی زیبایی که دسته چتر بشمار می رفت، چتری که سوغاتی آبجی پری و اولین چتر زندگی من بود.
او هروقت از سفر (از شهر دانشگاهی خودش) می اومد پیش ما (و همیشه با قطار صبح زود می رسید)، قبل از هرکاری سوغاتی بی نظیر خودشو از توی چمدونش (که رویائی ترین چمدون دنیا بود)، درمی آورد و پاورچین می اومد به سراغم. او با صدای فرشته گونه ش بیدارم می کرد و سوغاتی رو قبل از صورت خودش بهم نشون می داد. در کسری از ثانیه من و سوغاتی، وسط آغوش گرم آبجی پری بودیم. اونجا دیگه حمیدرضا چیزی به اسم خجالت نمی شناخت! 
آبجی پری، حتی برای روزهایی که من (به اتفاق دیگر اعضای خاندان هوشمند) به شهر و خونه دانشجوییش می رفتم هم یه کادوی بی نظیر آماده داشت. جنس سوغاتی هاش با همه اون چیزایی که توی اسباب بازی فروشی های شهر وجود داشت، متفاوت بود. انگار که برای خریدن اونها با یک دنیای دیگه در ارتباط بود، دنیایی پر از اسباب بازی که فقط آبجی پری اجازه رفتن و خریدکردن از اونجا رو داشت.
دنیای پر رمز و راز سوغاتی های او باعث شده بود که راه و روش دیگری برای سوغاتی دادن و سوغاتی گرفتن در نظرم متصور نباشه. بنا براین هرکس می خواست یه جور دیگه این مراسم رو بجا بیاره، محکوم به شکست بود (بودم). 
خاطره تلخی که شیرینی طعم سوغاتی دادن های آبجی پری رو برام صدچندان می کرد، حادثه ای بود که در سن ۷-۶ سالگیم اتفاق افتاد:
بعداز ظهر یک روز تابستون، خاله اکرم که تازه از مسافرت پاریس برگشته بود، همه سوغاتی های مناسب سنین بین ۵ تا ۱۰ سال رو داخل یک اتاق ۲۴متری چید تا هرکدوم ما آزادانه هرچی رو که دوست داریم انتخاب کنیم.
در یک لحظه به من و بقیه دخترخاله، پسرخاله ها اجازه داده شد که به داخل اتاق رفته و اسباب بازی دلخواهمون رو برداریم.
پس از هجوم به داخل اتاق، با سه شماره هر بچه ای برای خودش یک بغل پر اسباب بازی برداشت و در نهایت هیجان اتاق رو ترک کرد. 
با خالی شدن اتاق از وجود بچه ها و خوابیدن گردوخاک، تنها چیزی که با چشم غیرمسلح دیده می شد کفش زرد رنگی بود که:
۱-اسباب بازی نبود.
۲-خیلی بزرگتر از سایز پای من بود.
برای اینکه بی نصیب نمونده باشم، کفش رو برداشتم و به عنوان آخرین نفر از اتاق خارج شدم. 
من در اون لحظه می بایست علاوه بر کنترل بغض در حال ترکیدنم، اینطور وانمود می کردم که با میل و رغبت خودم دست به این انتخاب خطیر زدم تا در این بین هیچ کودک بی گناهی متهم نشه و هیچ بزرگسالی زیر سئوال نره و احساس گناه نکنه...  
با دیدن من مهمترین سئوالی که برای بزرگترها پیش می اومد این بود که چرا بین اونهمه اسباب بازی، کفش رو انتخاب کردم!
اونها هنوز جواب خودشونو نگرفته بودند که با نگاه به چشمان پراشک و نگاه مضطرب و ملتمسانه من، همه چیز لو رفت! 
همه چیز دور سرم می چرخید. خودم رو بکلی نابود شده فرض کرده بودم.
کم کم همهمه ها بالا گرفت و بزرگترها به فکر چاره افتادند.
همزمان با فعل و انفعالات درونی من، مجلس آرامش خودش رو از دست داد و همه دستپاچه به دنبال راه حل بودند.
بچه های فامیل برای ادای پاره ای توضیحات فراخوانده شدند.
احساس درونی ترسناکی به من می گفت: حمیدرضا! با این کم رویی ت زدی همه چیزو خراب کردی.
این احساس درونی، نمای صورتمو وحشتزده تر از قبل نشون می داد.
بزرگترها تنها راه چاره رو در این دیدند که یکی از بچه های تا بناگوش پر از سوغاتی رو راضی کنند از یکی از دهها اسباب بازی ش صرفنظر کنه و اونو به من بده  ولی این اوج ساده انگاری بزرگترها بود چون اسباب بازیها به جون بچه ها وصل  شده بود. 
چشمان پر اشک من که داشت منفجر میشد ولی با ایجاد توازن بین چشمها و گلوی در حال پاره شدنم نذاشته بودم قطره ای ازش به روی گونه هام بلغزه، بزرگترها رو به شدت دچار احساسات کرد به حدی که یکی از اونها فریاد زد:
الهی کافرا بمیرن! یکی کاری بکنه! این طفل معصوم داره دل می ترکونه.
با این فریاد پر صلابت، همه قلبهای احساساتی، جریحه دار شد.
حتی بغض من یهو چهار پله به سمت ترکیدن رفت. 
با اینکه نذاشتم آبروی چندین و چند سالم به باد بره ولی از فاصله یک متری صدای هق هقم (یا همون قورت دادن گریه هام) شنیده می شد. 
به دستور خاله اکرم، همه بچه ها می بایست از بین اسباب بازیهاشون یکی رو برگردونن ولی مگه اون بچه ها بیدی بودند که به این بادها بلرزند! همگی محکمتر از قبل، اسباب بازیهاشونو چسبیدند و از صحنه (مهلکه)، (قتلگاه) گریختند.
یکی از مهمترین وظایف من در اون لحظه بحرانی، دلداری دادن به خاله اکرم و بقیه بزرگترهایی بود که داشتند از غصه من، دق می کردند.
من در اون شرایط سخت و در حالیکه صدام از بغض می لرزید، بارها با صدایی لرزان و آماده گریه اعلام کردم که خودم اون کفش رو انتخاب کردم و فقط همونو می خوام، به عبارتی هیچ علاقه ای به اسباب بازی های رنگارنگ ندارم و تنها نیازمند یه جفت کفش زرد رنگ چند سایز بزرگتر از خودم بودم که شکر خدا پیداش کردم.
اونشب به جز مقادیر معتنابهی بذل دلسوزی و اظهار همدردی، چیز قابل توجهی نصیبم نشد.
کفش زرد رنگ و دلربا، تنها غنیمتی بود که برام باقی موند.  
هیچکدوم از بچه ها به اندازه من از خاله اکرم تشکر و قدردانی نکردند، انگار هیچکی مثل من از انتخابش راضی نبود!!!      


 


     

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 20:0  توسط حمیدرضا هوشمند  |